رد شدن به محتوای اصلی

سرزمین

در این سرزمینِ فراموشی،

که دیوارش به آوای قرن‌ها تکیه دارد،

من زاده‌ شدم —

در شوش،

که بوی خاکِ افسانه می‌دهد،

در رم،

که نیزه‌اش با خونِ امپراتوران آغشته‌ست،

در آتن،

که اندیشه‌ را به خدایان آموخت،

و در تیسفون،

که سایه‌ی ایوانش هنوز بر خوابِ باد جاری‌ست.

من فرزندِ تبارِ فراموش‌شده‌ام،

گم‌گشته‌ی تاریخ،

که هزار سال در سینه خاک خورده‌ام

و تجربه، چون زخم بر پیکرم حک شده.

در هر گام،

مرگی بخشیدم تا زندگی را برانگیزم،

در هر نگاه،

چشمی بستم تا نوری بتابد.

به‌دنبال اندکی زندگی‌ام،

نه در کاخ‌ها،

که در خشت‌های فراموش‌شده‌ی کوچه‌ها،

نه در آوازِ پیروزی،

که در سکوتِ پیرزنی کنارِ اجاق.

من آمده‌ام،

از غبارِ قرن‌ها،

با مشتِ تهی

و قلبی که هنوز

تپشِ رویا دارد.

این منم —

نه مرده،

نه زنده،

بلکه فریادی میان دو مرز

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن