Wednesday، March 14، 2012

اشک

توی چشمانم مدام در گردشند قطرهای سرگردان من.
نمی دونم چی شده خیلی زود اشک توی چشمام حلقه میزنه. امروز بادیدن یک دختر کوچولو این اتفاق افتاد توی خونه ای که نور نداشت و دیوارهای سیمانی زمختی اتاقشونو محاصره کرده بود.از گیاه هایی که حاشیه رودخونه در میاد نون محلی می پختند و می فروختند <بورک>
خسته ام و مثل همیشه دستم به نوشتن نمیره نمیدونم چرا هروقت اوضاع من خرابه سر از اینجا در میارم .
خوشحالم که هنوز خونه تنهایام رو دارم

Friday، February 04، 2011

سفر بی انتها

و من مي روم


بر اين شانه ام زندگي تكيه داده است

وبر آن شانه ام مرگ.

در ختي از دور

برايم دست تكان مي دهد

و من مي روم

فطير ماه را

تكه تكه مي خورم

و كاسه خورشيد را

ذره ذره مي نوشم.

درختي از دور

برايم دست تكان مي دهد

و من مي روم.

*

*

*

ديگر خورشيد نيست

ديگر ماه نيست

ومن به درختي كه برايم دست تكان مي دهد مي رسم

درختي نبود

مرگم بود كه مرا فرا مي خوان

اسكلت بي جانم بود

كه دست برايم تكان مي داد.

Saturday، January 22، 2011

81

اواخر سال 75 يك سريال شروع كردم .توي اين پروژه 4 دختر و حدود 10 ،12 تا هم مرد با هم كار مي كرديم.


دخترا يك نفر گريمور،و بقيه بازيگر بودند .توي خرداد همان سال تازه من خلاص شده بودم و با روحيه و جسمي درب و داعون داشتم كاري رو شروع مي كردم ، درد ميگرن پدرمو درآورده بود،زخم معده هم كه ديگه نگو ، كبد هم اوضاش خراب بود، به نور شديد حساس بودم . موقع تصوير برداري با اونهمه نوري كه روشن مي كرديم تكليف من روشن بود.

به هر حال كار شروع شدمن به دليل ميگرنم بعد از هر يكي دوتا سكانس مجبور بودم برم توي يك فضاي تاريك و قرص بخورم ، واين كارو ميكردم.

اكثر مواقع ت كه گريمورمون بود بعد از اين كه من به انبار ميرفتم به سرعت برام قرص مي آورد و كنارم مي نشست و با نگراني منو نگاه مي كرد .

كم كم به هم عادت كرديم. محيط دوستانه اي داشتيم و همه با هم دوست بوديم من با ش و ن هم كه الان هردوشون بازيگراي مطرحي هستن نيز دوست شدم اصولا من باخانوما خيلي بهتر از آقايون ار تباط مي گيرم واين به دليل برخورد زيادم با خانوما و كارم و محيط خانوادگيم هست (خيال همه رو راحت كنم رابطه اي كه من ميگم كاملا افلاطونيه) توي اون كار ت خيلي روي من حساسيت نشون مي داد و هميشه مرافب روابط من بود .

اون كار تموم شد و بر عكس هميشه من ارتباطمو با ت و ش حفظ كردم.

براي كار بعد باز هم از ت براي گريم دعوت كردم و در به در هم دنبال يك بازيگر كه چهره اش شناخته شده نباشه مي گشتم از ت هم تست گرفتم و قبول شد(با كمي اغماض) توي اون كار روابطمون صميمانه تر شد.تا اينكه يه روز بعد از پايان يه سكانس به اون گفتم با من ازدواج مي كني يكه خورد گفت بايد روش فكر كنم دروع مي گفت چون مطمئنم بار ها روش فكر كرده ومن هم گفتم باشه. محل فيلم برداريمون اطراف سد كرج توي يه روستا بود اون روز يكي از سخت ترين روز هاي زندگيم شد با وجود اينكه سيگار نمي كشيدم نمي دونم چرا يه دفعه هوس كردم سيگار بكشم انگار كه تعادل روحيم به هم خورده بود .
جوابش بله بود.ولي من مي خواستم مدتي با هم با شيم تا خوب همديگر رو بشناسيم اون گفت نميشه بايد اول نامزد كنيم .


برام شنيدنش خيلي عجيب بود به نظر نمي زسيد خانواده سنتي داشته باشه پدرش رئيس دانشگاه و مادرش معلم بود.با همه اين حرفا گفتم باشه و مراسم احمقانه خواستگاري برگزار شد.

اون روز خودمو توي ميدون مال فروشا احساس كردم،خوب آقا زاده چي كاره اند،چه قدر حقوق مي گيرن،چي دارن و...

خوش بختانه تهيه كننده اي كه من باهاش كار مي كردم پسر عموي اون بود و توضيحات كافي در زمينه حقوق و اين حرفارو داد.بعد هم در مورد مشكل چند ساله من گفتن و گفتن اميدورايم ديگه پيش نياد

واقعا به من بر خورد چون من به اون افتخار مي كردم يه مقدار توضيح دادم .به هر حال اون روز هم تمام شد.

تصور من از شروع زندگي مشترك و اين حرفا خيلي متفاوت بود، خواستگاري برام تابوي وحشتناكي بود به هر حال ديگه رابطه ما نزديك تر شد. ولي دختري بسيار عصبي از كار

من كوه نورد و عاشق طبيعت اون عاشق روابط خانوادگي و رفت و آمد با

خاله و خاله باجي .من دوست داشتم اوقات بيكاريم مطالعه كنم اون مي خواست كه فقط حرف بزنه ،منم پيش خودم فكر ميكردم خوب عوض ميشه يا بعد از تغيير شرايط زندگي اون هم تغيير مي كنه.با هاش حرف مي زدم، كتاب مي دادم تاتر مي بردمش وخلاصه سعي كردم فضاي روحيشو عوض كنم .

مراسم احمقانه تر بله برون رسيد.تصور بكنيد من كه هميشه منتقد اين مراسم ها بودم دچار چه مشكلي بودم. باز هم خريدو فروش آعاز شد.

حرفارو بيشتر دايي من و دايي اون زدن، دايي من استاد مديتيشن و كنترول ذهن، مهندس صنايع ، دايي اون پزشك، اونا مي گفتن كه ما رسم داريم زمين پشت قباله دخترمون بندازن ،دايي من هم مي گفت پسر ما زمين نداره مثل همه ما هم سكه مي ندازيم.خلاصه شور و مشورت كردن قرار شد 300 هزار سكه باشه كه پدرم گفت نه 500 هزار خلاصه شاخ درآوردن، اون شب هم گذشت من يه خورده بهش غر زدم گفت به خاطر من چيزي نگو منهم ديگه چيزي نگفتم.كم كم فاصله مان از هم داشت زياد مي شد ولي ما هيچ كدوممون اينو اون موقع نفهميديم

اما اوج شروع مشكل اساسي ما بعد ازمراسم نامزد ي بود.

توي خانواده ما جوون زياد هست براي همين مهمونيامون خيلي پر سر و صدا گرم ،خلاصه خيلي خوش ميگذره، اون شب هم به همين منوال تموم شد واونا كه خانوادشون همه پير بودن از اين مراسم حسابي كيف كردن.

شب بعد از پايان مراسم گفت شب رو اين جا بمون من تا حالا خونشون نمونده بودم ، گفتم روم نميشه اصرار كرد ولي گفتم نه من شب ميرم خونه ش كه در همين نزديكي است(راستي مراسم توي كرج بود و خونه اونا هم ت هم ش كرج بود) چيزي نگفت من به همراه دوست مشترك ش و من و ش و شو هرانشون به خونه ش رفتيم جوابش بله بود.ولي من مي خواستم مدتي با هم با شيم تا خوب همديگر رو بشناسيم اون گفت نميشه بايد اول نامزد كنيم .

برام شنيدنش خيلي عجيب بود به نظر نمي زسيد خانواده سنتي داشته باشه پدرش رئيس دانشگاه و مادرش معلم بود.با همه اين حرفا گفتم باشه و مراسم احمقانه خواستگاري برگزار شد.

اون روز خودمو توي ميدون مال فروشا احساس كردم،خوب آقا زاده چي كاره اند،چه قدر حقوق مي گيرن،چي دارن و...

خوش بختانه تهيه كننده اي كه من باهاش كار مي كردم پسر عموي اون بود و توضيحات كافي در زمينه حقوق و اين حرفارو داد.بعد هم در مورد مشكل چند ساله من گفتن و گفتن اميدورايم ديگه پيش نياد

واقعا به من بر خورد چون من به اون افتخار مي كردم يه مقدار توضيح دادم .به هر حال اون روز هم تمام شد.

تصور من از شروع زندگي مشترك و اين حرفا خيلي متفاوت بود، خواستگاري برام تابوي وحشتناكي بود به هر حال ديگه رابطه ما نزديك تر شد. ولي دختري بسيار عصبي از كار

من كوه نورد و عاشق طبيعت اون عاشق روابط خانوادگي و رفت و آمد با

خاله و خاله باجي .من دوست داشتم اوقات بيكاريم مطالعه كنم اون مي خواست كه فقط حرف بزنه ،منم پيش خودم فكر ميكردم خوب عوض ميشه يا بعد از تغيير شرايط زندگي اون هم تغيير مي كنه.با هاش حرف مي زدم، كتاب مي دادم تاتر مي بردمش وخلاصه سعي كردم فضاي روحيشو عوض كنم .

مراسم احمقانه تر بله برون رسيد.تصور بكنيد من كه هميشه منتقد اين مراسم ها بودم دچار چه مشكلي بودم. باز هم خريدو فروش آعاز شد.

حرفارو بيشتر دايي من و دايي اون زدن، دايي من استاد مديتيشن و كنترول ذهن، مهندس صنايع ، دايي اون پزشك، اونا مي گفتن كه ما رسم داريم زمين پشت قباله دخترمون بندازن ،دايي من هم مي گفت پسر ما زمين نداره مثل همه ما هم سكه مي ندازيم.خلاصه شور و مشورت كردن قرار شد 300 هزار سكه باشه كه پدرم گفت نه 500 هزار خلاصه شاخ درآوردن، اون شب هم گذشت من يه خورده بهش غر زدم گفت به خاطر من چيزي نگو منهم ديگه چيزي نگفتم.كم كم فاصله مان از هم داشت زياد مي شد ولي ما هيچ كدوممون اينو اون موقع نفهميديم

اما اوج شروع مشكل اساسي ما بعد ازمراسم نامزد ي بود.

توي خانواده ما جوون زياد هست براي همين مهمونيامون خيلي پر سر و صدا گرم ،خلاصه خيلي خوش ميگذره، اون شب هم به همين منوال تموم شد واونا كه خانوادشون همه پير بودن از اين مراسم حسابي كيف كردن.

شب بعد از پايان مراسم گفت شب رو اين جا بمون من تا حالا خونشون نمونده بودم ، گفتم روم نميشه اصرار كرد ولي گفتم نه من شب ميرم خونه ش كه در همين نزديكي است(راستي مراسم توي كرج بود و خونه اونا هم ت هم ش كرج بود) چيزي نگفت من به همراه دوست مشترك ش و من و ش و شو هرانشون به خونه ش رفتيم
هرچي ميگذشت اختلافاتمون عميق تر مي شد ولي علاقه به هم داشتيم . اطرافيان مي گفتن چون تكليفتون معلوم نيست رابطه شما به اين صورت درآمده و اون هم اين موضوع را باور كرده بود.با اصرار اون و خانواده (و يه خورده هم حماقت از طرف من )به عقد يكديگر درآمديم. من يك سريال ديگه شروع كردم خيلي اصرار كرد كه توي اين برنامه هم باشه ولي من چون حساسيتهاي اون مي دونستم مخلفت كردم.صبحها ساعت 6 سرويس دنبالم مي اومد و شبها ساعت 12 شب بر مي گردوندخسته و بي رمق(راستي فقط عقد كرديم بدون ما جراهاي اونچناني و عروسي رو موكول به زمان ديگري كرديم)اگر يك شب تماي نمي گرفتم پدرمو در ميآورد .


يه روز با اصرار به لوكيشن ما اومد بر حسب اتفاق (يا از روي بدجنسي)تمام دختراي اون سزيال همه اش با من شوخي ميكردن(اونم من كه اصولا از شوخي و لودگي بدم مياد)و اون هم حزص مي خورد ،حاصل اون ديدار هم اين شد كه گفت ديگه نبايد اين كارو ادامه بدي گفتم بابا من فقط اين كارو بلدم گفت به من مربوط نيست.

ديروز ش بعد هفت ،هشت ماه زنگ زد، نمي دونم كدام شير پاك خورده اي گفته دارم اين ماجرا را مينويسم (چون اون اهلblog خوني نبود)و خواهش كرد ادامه ندم( دلايل زيادي را مطرح كرد)منهم گفتم ادامه نمي دم ولي بقيه ماجرا را به طور خلاصه ميگم.

من و ت از هم جدا شديم (با توافق كامل) ش هم از همسرش جدا شد(به دليل خيانت همسرش) م هم از همسرش جدا شد(اونم همسرش خيلنت كرد) قبل از جدا شدن من به پيش نهاد ش به خاطر اينكه به رابطه من و ت لطمه نخوره ارتباطمون را قطع كرده بوديم.

و حالا سالي يك بار در جشنواره ها و يا در سالن تاتر هم ديگر رو مي بينيم(حالا چي شد اين خاطره را نوشتم.توي بلاگ آيدا نوشته شده بود من زني با دو فرزند عاشق مرد ديگري شده ام به نظر شما چه بايد بكنم اين موقعيت براي من پيش آمد و از هر دو جدا شدم زيرا ديگه با ت نمي توانستم ادامه بدم از طرفي ش هم متاهل بود (دو سال بعد از جدا شدن من از همسرش جدا شد)نشد جاهاي رومانتيك شو بنويسم

با پدرت كار كن منهم واقعا غير از يكم مورد كه قبلا گفتم تا به حال مخالفتي با حرفاش نشون نداده بودم ، اين حرف رو هم قبول كردم.(ولي همه اين آزاري كه اون به من مي رسوند با ديدن ش همه از ياد مي رفت آخه اون با من توي سريال بود)

با ش شروع به كار روي يه طرح كرديم اولين بار بود كه خونم مي اومد . وقتي صفحه هامو ديد هوش از سرش پريد(در صورتي كه هر وقت ت اينارو ميديد مي گفت به چه دردي مي خوره)گفت آدم از ديدن اين همه صفحه ديونه مي شه ، و اون شب به جاي كار همه اش صفحه عوض مي كرديم و لذت مي برديم(تقريبا يه سري كامل از آلبومهاي الوي تنجيددريم پينك فلويد دوورز ديترشولدز و كلي صفخه ديگه دارم كه هم دم تنهايي هاي منه)

81.5.23

شب سوم سفرمان بود . كنار درياچه تنها نشسته بودم و از تنهايي و حضور در كنار درياچة زيبا در ميان دره نهايت لذت را مي بردم . نم نم بارون را روي صورتم احساس مي كردم كه در كنار گرماي آتش احساس بسيار خوبي به من مي داد . در همان زمان صداي ترانه اي كه از دور مي آمد احساس خوب و خلوتم را به هم زد و مرا ياد سفري انداخت كه در همين ايام در سال 76 رفته بودم .
كنار آب بودم ، آتش و باران ريزي كه به صورتم مي زد و صداي همان ترانه . در اون زمان يك اشتباه يا يك حماقت مرتكب شده بودم كه بعدها نتوانستم دليل منطقي اي برايش پيدا كند و حتي نتوانستم از خودم در مقابل خودم دفاع كنم . ولي در آن سال خوابي تحميلي مرا ربود ولي امسال اون بارون بود كه اشكهاي روي گونه هامو شست و با خودش برد .


به من كه خيلي خوش گذشت . جريان سفر رو ( البته قسمت هاي خوبش) را بعدا مي نويسم . البته بايد معذرت خواهي كنم كه ننوشته بودم كي از سفر بر مي گردم ولي خوب شما ببخشيد چون خودم هم نمي دونستم .

Sunday، January 16، 2011

هم آغوش با باد

سرما تنها
با نگاهی سرد در گرمای شرق
آسمان پر ابر
با بستری بتنهایی خاموش
با چشمانی زیبا
اما کم سو
زیبا
اما نا پیدا
م
تنهایی غربت خریت

Sunday، December 19، 2010

ذهن هرزه

هرزه میان ذهنم
بومرنگ را به سوی پرواز میدهد
این بار
سوی خانه کوچکش
هرزه میان ذهنم
اما
نور را می پوشاند
و من در روز
با کبریتی  روشنایی را حفظ میکنم
...
یک لحظه مرا رها نمی کند
هرزه میان ذهنم

---------
م
تنهایی

ترازو

ترازوی ذهنم
کیله های پوشالی را
وزن کش خود قرار داده است
-------
م
یکی از همین روزها

تنها

تنهایی را سر میکشم
                          در ها بسته بود
م
 تنهایی

امنیت

در آغوشی گرم بودم
آغوشم را با امنیتی نا بکار پرکردم
میان دستانم عشق جایش را به هیچ داد
و میان لبانم هیچ جایش را به هیچ داد
سخنی در کار نبود
 و عشق نیز
می دانم
م
تنهایی

سر های بی گوش

بسیار گفتیم
               وهیچ نشنیدیم
آیا آوای مارا کسی نمی شنود؟
م
تنهایی

واژه

واژه ها در ذهنم رژه می روند
عشق
      یگانگی
               ابدیت
                       زیبایی
اما وقتی به شعر بدل میشود
همه چیز به هم می خورد
در عشقش ابدیتی نبود
                           و زیبایی
                                      ویگانگی
با حسرت
روز های خوش رفت
م
یکی از همین روزها

بودن یا رفتن

میان ماندن و رفتن
تیغ ها در رفت و آمد
آسمان در غرش ابر های بی بر
زمین در لرزش دستان بید
گلها خموش چون ماهیان در تنگ
طوطیان در گفتگو
باد باد...
می مانم
م
روزهای امید                        

Wednesday، October 06، 2010

موتور بی سوخت

باز هم تیک چشمم شروع شد.موتور حرکت این تیک حرفهای اوست. موتور قوی و تکان دهنده.
باید پیش نهاد کنم گوینده رادیو بشه اونوقت تمام کشور به حرکت در میآد و دیگه نیازی به سوخت سوبسیدی و جیره بنده نیاز نیاز نخواهد بود.
عجب محرکیه این حرفهای زهرآگینش.

Monday، August 23، 2010

تنهایی

تنهایی را سر میکشم


درها بسته است

Wednesday، July 21، 2010

باز هم عشق

پاهایش را در حلقم فرو کرد
تا زبان عشق را قورت بدم

Saturday، July 03، 2010

سفر

پاهایم را در آغوش می گیرم و سفر را با دل اغاز میکنم با چشمانم خود را به چاهی میرسانم که حتی خورشید هم یارای درخشش نیست.
(این مطلب نمی دونم چی هست؟!!!)

Friday، July 02، 2010

سفید

خط های دفترم را
با خط های دلم تاق می زنم
هیچ  هیچ

Sunday، June 27، 2010

نامش قلبم را سوراند
بی آنکه ببینم
بی آنکه بشنوم

سفید کننده دندان

خاکستر قلبم را به دندان کشیدم
                                    سفید شد

سایه خیال

سایه تاریک خیال
ترکیبی زشت
از نیستی بود
ندانستم
 هستی را باختم

فریب

کاش می دانست
آفتابی درکار نیست
شب فرارسیده است
عوعوی سگان در راه است

زایش

آخرین قطره را نشاندم
...
شکوفه نشد

عشق

خواستم عشق را نقشی زنم
چشمانش لغزید
و
شتک تصویر را خورد

Monday، April 05، 2010

سرگیجه

راستش اینکه آدم توی سن 39 سالگی احساس سر درگمی کن هم از اون حرفاست ولی برای من کاملا واقعی است.در حالی که فکر میکنی دیگه توی سرازیری افتادی تازه می فهمی که ای بابا مثل اینکه تازه اول مشکلات هست.
همه چی مثل این میمونه که زیر چرخهای کامیون رفته له و تغییر شکل یافته.

Wednesday، November 18، 2009

هم چون سایه خیال

.
.
.
.
.
.
باز هم می گویم
خیال نبود

هم آغوشی

هم آغوش با باد
هم آغوش با سایه های روشن خواب
لرزه های هوسناک
پستانش در دستان من
و
بوسه های من بر موهایش
آنگاه که در خوابی عمیق بودم
بیدار نخواهم شد

دیوار هستی

دیوار هستی بلند و قامت ما از سنگینی
گناهانمان خمیده  و کوتاه
خورشید نیز در زندان هستی بی هیچ سخنی در انتظار
انتظار طلوع چشمان ما

گناه

هنوز سپیده را ندیدم
به گناه آلوده شدم
شب نیز به نمه نرسیده است
باز هم گناهی دیگر مرا در آغوش گرفته
آه که چقدر دیواره های دلم کدر و نازک شده است
حتی کلام نیز از من رد می شود بی هیچ
تاملی

Tuesday، November 03، 2009

سر در گم و تنها

این سنت زندگی منه که تنها باشم هر وقت هم تلاش میکنم باز هم تنهایی خیلی زود وجودم رو فرا میگیره.
تمو تنهایی زندگی کردم ولی نمی خوام تنها بمیرم
همین

Monday، September 07، 2009

در هرات

تقریبا یک ماه است که در افقانستانم।هرات شهری باستانی که شنیدن نامش همیشه منو به دور های تاریخ به شعرهای شاعران این شهر،منیاتور های بهزاد و لهجه شیرین دری می انداخت।و حالا این شهر برام غربیه است شنیدن گفتگوی هراتی ها که نیمی انگلیسی نیمی به دستور حکومت مرکزی پشتو است غربت منو بیشتر می کنه।
غربتی که باز هم تشدید شده با ندیدن کسی که دوستش دارم روز های زیادی و من دیگه طاقت چندانی برای من نگذاشته است।
حتی اینجاهم برایم غریبه شده است خانه ای که روزی برایم سر پناهی بود برای دلتنگی هایم।روز های زیادی رو توی این خونه زندگی کردم و تنها جایی بود که احساسم رو بدون شرم بیان می کردم।اما حالا در آستانه ४० ساله گی فکر نمی کنم دیگه بتونم خودمو توی اینجا پیدا کنم।
تا ببینیم.