رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

دروازه خاموش

در این درِ کهن، نفسِ زمان در گلو شکسته است، پوسیده چو خاطره‌ای در انبارِ فراموشی. بر سینه‌اش زخمِ سالیان، میخ‌هایی‌ست از خشمِ تاریخ، و قفلی، که گویی نه بر چوب، که بر سرنوشتِ انسان خورده است. سایه‌ها، رقصان بر خاکِ ترک‌خورده، به یاد می‌آورند که روزی در این کوچه، کسی به امیدی، دری را کوبید… و اکنون؟ تنها صدای سیم‌های آویزان است و برقِ مرده‌ای در جعبه‌ای زنگ‌زده، که شب را روشن نمی‌کند و روز را خاموش نمی‌سازد. ای خانه‌ی فراموش، در تو هنوز پچ‌پچه‌ی عشق و اندوه در دیوارها می‌لرزد اما کسی نیست تا دوباره دروازه ات را بگشاید

سرزمین

در این سرزمینِ فراموشی، که دیوارش به آوای قرن‌ها تکیه دارد، من زاده‌ شدم — در شوش، که بوی خاکِ افسانه می‌دهد، در رم، که نیزه‌اش با خونِ امپراتوران آغشته‌ست، در آتن، که اندیشه‌ را به خدایان آموخت، و در تیسفون، که سایه‌ی ایوانش هنوز بر خوابِ باد جاری‌ست. من فرزندِ تبارِ فراموش‌شده‌ام، گم‌گشته‌ی تاریخ، که هزار سال در سینه خاک خورده‌ام و تجربه، چون زخم بر پیکرم حک شده. در هر گام، مرگی بخشیدم تا زندگی را برانگیزم، در هر نگاه، چشمی بستم تا نوری بتابد. به‌دنبال اندکی زندگی‌ام، نه در کاخ‌ها، که در خشت‌های فراموش‌شده‌ی کوچه‌ها، نه در آوازِ پیروزی، که در سکوتِ پیرزنی کنارِ اجاق. من آمده‌ام، از غبارِ قرن‌ها، با مشتِ تهی و قلبی که هنوز تپشِ رویا دارد. این منم — نه مرده، نه زنده، بلکه فریادی میان دو مرز

در سفرم

در سفرم نه به قصد رسیدن نه برای رفتن سفر، تنها بهانه‌ای‌ست برای فراموشی برای این‌که نباشم جایی که نبودنت همه‌چیز را خالی کرده است می‌خواهم از یاد ببرم که چگونه در آینه جز چشمان تو چیزی نمی‌دیدم که چگونه، تمام عمر فقط بلد بودم دوستت بدارم حتی وقتی نبودی حتی حالا که نیستی به خود دروغ می‌گویم که خوبم که می‌توانم که آدم باید زندگی کند و عشق، فقط یک فصل است نه تمام تقویم اما شب که می‌رسد باز دستم بی‌قرارِ دستی‌ست که سال‌هاست نیامده و باز نامت بی‌اجازه بر لب‌هایم می‌افتد من تنها مردی‌ام که عاشقی را از تو آموخت و دیگر هیچ نیاموخت ------ خوشحال میشم نظر خواننده ها را بدانم

دختر واژه ها

  دخترِ واژه‌ها او با چمدانی از کلمات در ایستگاه‌های بی‌نام کتاب می‌نویسد برای مسافرانِ بی‌سرزمین. شعرهایش قطارهایی‌اند که از دلِ شب می‌گذرند بی‌آن‌که بلیتِ بازگشتی داشته باشند. من در خانه‌ای بی‌پنجره هر شب دست‌هایم را به شکلِ آغوشی باز روی بالش می‌گذارم و خواب می‌بینم بوسه‌ای که سال‌هاست در راه مانده است. او نمی‌داند اما هر بار که کتابی می‌نویسد دلی در گوشه‌ای از جهان تپیدن را از نو آغاز می‌کند

نامش را در باد گفته ام

نامش را در باد گفته‌ام دختری‌ست با موهایی که بوی واژه می‌دهند و چشم‌هایی که شب را به گریه می‌اندازند. دفترش، بوی سفر می‌دهد هر واژه‌اش، قطاری‌ست که از ایستگاه دلتنگی‌ها عبور می‌کند تا برسد به لبخندی که سال‌هاست در خواب‌هایم خانه دارد. او شاعر است و من، فقط مردی با دستانی خالی که سال‌ها آرزوی آغوشی گرم را می‌نویسد روی دیوارهای سکوت. نمی‌داند… اما نامش را هزار بار در باد گفته‌ام و هر بار دلم خواسته که ببوسمش مثل بوسیدن اولین شعر عاشقانه‌ام.

او

نامت را در باد گم کرده‌ام در پیچِ جاده‌ی نطنز آنجا که سکوت کوه صدای نفس‌های‌مان را یادش مانده. تهران، با همه‌ی خستگی‌هایش شب‌هایی داشت که پنجره‌اش به آغوش تو باز می‌شد و من، در امتداد نفس‌هات به خواب می‌رفتم بی‌هراسِ صبح. در کاشان آفتاب از شانه‌ات بالا می‌آمد و کوچه‌ها سایه‌مان را دنبال می‌کردند تا کنار آن دیوار گلی که بوسه‌ای کوتاه جهانی بلند ساخت. نیاسر چشمه‌ای بود که در نگاه تو می‌جوشید و من بی‌آن‌که سخنی بگویم کنارت آرمیده بودم انگار زمان برای‌مان وضو گرفته بود. تو رفتی، اما هنوز در عطر هر گلاب‌دانِ کوچک در خاکِ گرمِ نطنز و در آسمانِ بی‌پناهِ نیاسر خاطره‌ای از تو قدم می‌زند که هیچ فصلی نتوانست از یادم ببرد.