ایستادهام پشت پنجرهی بیبرگها، فصلِ رفتن تو، هنوز تمام نشده. باد میپیچد توی کوچههای خالی، پاییزِ انتظار، دَمِ دَم میکِشد مرا. *** روزها، مثل نانِ بیمزه، جویده میشوند، ساعتها چکه میکنند از سقفِ سکوت. دلم، باغچهای ست که در بیآبی مُرد، گلهای امید، پژمرده از بیخبری. *** انتظار، تبِ بیزمانی ست در استخوانها، مفصلهای بیوقت، دردِ قدمها را میکِشند. چشمها، چاههای خستهاند از نگاه، پلکها سنگین از بارانی که نبارید. *** خستگی، مثل گردِ کهنه روی مُبلها نشست، روح، فرشی پوسیده زیر پایِ روزهای تکراری. سینه تنگ است از هوایِ وعدههای پوسیده، نفس، بند میآید پشت گلو... چه سخت میگذرد. *** افسردگی، مهمانِ همیشگیِ این خانهی تهی ست، سایهاش را میشویَم، اما پُررنگتر برمیگردد. مثل دودی که میچسبد به دیوارِ دل، رنگِ شادی را میرباید، آهسته... بیصدا. *** منتظِر، درختِ بیثمرِ حیاطِ زمان است، میخ...