رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

برای استراحت شب رو در اراک خوابیدم(سفر بودم:اهواز) سالها بود که ندیده بودمش ولی اون شب تا صبح توی خوابم بود. سال دوم دبیرستان بودیم.اولین جلسه درس دینی دبیرش بعد از سلام و احوال پرسی و حضور و غیاب گفت که اقلیت های مذهبی می توانند از کلاس خارج شوند. منهم بلند شدم او هم همینطور جلو رفتیم. از من پرسید: اسمت چیه؟ گفتم گفت:کدام مذهب گفتم:اقلیت غیر مذهبی خندید و گفت این مذهب رسمی نیست بشین. از اون هم همین سئوال رو پرسید. گفت ببخشید آقا کمونیسم مذهب رسمی هست یا نه؟ معلم خندید و گفت هنوز که نه بشین هردومون خندیدیم و نشستیم به همین سادگی دوستیمون آغاز شد. سال 66 بود.
خوب این بلگ یکی از نویسنده هاشو از دست داد. توی این یکی دوماه که مرجان هم اینجا می نوشت برای من خیلی خوب بود چون مرجان اساسا با من مخالف بود و من هم ... بگذریم تا ببینیم بعد چی میشه.
ماجرا از یک شب گرم تابستانی شروع و در یک شب دیگر پایان یافت. شیراز خوش گذشت از میترا و شهرزادهم ممنون.ولی تشکر اصلی از اردلان عزیز است که باعث شد یک روز به یاد ماندنی رو داشته باشم. زندگی من شتاب و آرزوست و بیم هایی که در خواب رخ میکند و آنهمه سکرات گره شده در اعماق جان که بر نیشخندها و زهر خند ها سایه افکنده ای خدعه های تکرار شده و ای رنج های مقدر در مشت های تهی شما برای شاعر چیزی نبود. شبگیر با لبانی درهم گزیده از شیب سرد ظلمت تا پرتوی ستارگان بالا می روم آیا آوای بی بانگ گام هایم را می شنوی؟ آیا فریاد بی زبان ناله هایم را می شنوی؟ و به هنگام کبودی صبح با عصایی گره دار از همان تنده ناسور میگذرم که نیای من گذشت.