رد شدن به محتوای اصلی
لحظاتي هستن كه دوران سازَند
كلماتي كه دل انگيزتر از آوازند
مردماني كه تو گوئي آنان
از دل پاك حقيقت زادند ...

عجيب است ماجراهاي زندگي و عجيب تر از آن آدميانند .
با هم ببينيم ...

افلاطون : اگر در چنگ آنان اسير شوي , راه تو به سويِ جام شوكران است . ما درازگوشي آماده كرده ايم تا تو را به اِسپارت برساند و از چنگ دژخيم برهاند .
سقراط : بيهوده . من از آن كه بهترين حاصلِ عمرِ من است نخواهم گذشت .
افلاطون : آيا مرگ بهترين حاصلِ زندگي ِ توست ؟
سقراط : مرگ نه , شهادت .
افلاطون : مگر زندگي به پيشوازِ مرگ رفتن است ؟
سقراط : نه , مرگِ من به پيشوازِ زندگي رفتن است .

( آزمودم مرگِ من در زندگيست چون رَهَم زين زندگي , پايندگيست )
مرجان

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن