کارهای زیادی توی زندکیم نکردم اما خیلی ساله که مینویسم گاهی کم گاهی هم خیلی زیاد هیچ وقت خودم را نویسنده نمیدانم ولی این جزو معدود کارهایی است که دوستش دارم و فکر میکنم به استایل زندکی من هم خوان است
شرابط زندگیم تغییر کرده اما سبک زندگیم تغییر چندانی تکرده و این نشان از اشکال من در سبک زنگی است. ظاهرا پس از سالها زندگی نخوت الود شاید عادت کرده ام ودر مقابل تغییرات مقاومت میکنم. مدادم در حال تصمیم گیری هستم اما کمتر به تصمیماتم عمل میکنم احتمالا در ته ذهنم منتظر معجزه هستم یا کسی کخ دست من را بگیرد واین راه ناهمورار را در کنارم باشد. مانند طفل کوچکی که تازه راه رفتن را فرا گرفته است
فکر میکنم کسانی که من را میشناسند دیگر به اینجا سر نخواهند زد شاید اتفاقی گذرشان بیافتد پپس من اینجا ناشناسم و دوباره میتونم همه انچیری که در فکرم میگذرد را بنویسم
شاید یک شروع برا من تمام نشده بود این ماجرا به زندگی خودش در درون ادامه پیدا مرد و هرقت به عکسش و یا یک نوشته از او نیدیدیم درونم یک حفره بزرگ احساس میکردم سالها گذشته و این احساس هیچ وقت کم نشد