بانوي مشعل به دست
كنار خليج ايستاد , در سپيده دمي غمگين
و نظاره كرد سرزمين آشفته را
به آن سوي خليج نگريست
به جنوب , جائي كه خيابانها به سرخي ميزد
به فرزندانش كه رنج مي بردند و جان بر كف دست مي نهادند
روي برگرداند , بانو
آنگاه به مشرق نگريست
آنجا كه سربازان رژه ميرفتند
تلخي و نفرت را
در چشمان آنها كه مصمم بودند و
نمي توانستند منتظر بمانند , ديد
سيماي سياهان را ديد , بانو
اندوهشان را حس كرد , ناله و زاري شان را شنيد
و درد را ديد , در يك ميليون چشم.
روي بر گرداند
آنگاه عهدي را كه بيش از صد سال پيش بسته بود و
از ياد برده بود , به ياد آورد
ناله ها و زاري ها و فريادهاي آزادي
طنين مي اندازند , طنين مي اندازند , در گوشهايش .
بانوي مشعل به دست
به رؤيائي انديشيد كه از دست رفته بود
به آسمان چشم دوخت و آن گاه , شرمسار , سرش را
خم كرد و اشك از ديدگانش جاري شد .
( شل سيلور استاين
ترجمه : عليرضا برادران )
مرجان
*********************************
پارو بزن , پارو بزن قايقت را
به آرامي , در مسير رودخانه
شاد و بي خيال
كه زندگي رويائي بيش نيست !
پارو بزن , پارو بز...