او کفشها را تعمیر میکرد تا آدمها باز هم بتوانند راه بروند. نمیدانم چند جفت کفش از زیر دستهایش گذشته، چند خیابان را با وصلههای کوچک او پیمودهاند و چند نفر بیآنکه نگاهش کنند از کنارش عبور کردهاند. شهر همین است؛ برجهایش هنوز پابرجا هستند، باران هنوز بر شیشهها مینشیند و پیرمردی در گوشهای از خیابان کفشهای فرسوده را برای ادامه راه آماده میکند. شاید تمام زندگی همین تلاش کوچک باشد: اینکه با دستهای خسته، چیزی را تعمیر کنی که دیگری بتواند راهش را ادامه دهد. و کسی چه میداند، شاید روزی خود ما هم برای ادامه دادن به دستهای پیرمردی احتیاج پیدا کنیم. ( اما من شاعر نیستم )
راستش را بخواهی... هر روز چیزی از من کم میشود. نه آنقدر که همسایهها ببینند، نه آنقدر که بتوانم به خودم بگویم: تمام شد! من فقط دارم جانم را خرد میکنم، تکه به تکه، تا همین نفسِ ساده را به فردا برسانم. حالا شبیه جویباری خستهام که چشمهاش انگار سالهاست یادش رفته بجوشد. نه سنگی را متهم میکنم، نه راهی مسدود است، فقط... دیگر نوری از تنِ تاریکی بیرون نمیزند. قطره قطره در خاک فرو میروم و زمین حتی سرش را برنمیگرداند تا ببیند چه کسی داشت خاموش میشد. گاهی آفتاب، بیرحمانه مهربان میشود! میتابد و میتابد، و من پیش از آنکه فرصت کنم به دریا فکر کنم، دود میشوم میروم هوا... گاهی هم ابری میگذرد، همینطوری، از سرِ اتفاق. چند قطره میپاشد روی ترکهای پوستم، فقط برای اینکه به یادم بیاورد: «هی! تو روزی آب بودهای...» بعد ابر میرود، آفتاب میماند، و من دوباره آهسته آهسته از خودم خالی میشوم. نمیدانم این جاده چند پیچِ دیگر دارد، چند غروب، چند بارانِ نیامده... اما باور کن، پایان، خیلی نزدیکتر از این حرفهاست. و آن آخرین قطره... همان که هنوز دارد میگوید من هستم، همان که شاید تمامِ شناسنامه...