رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

آخرین قطره

راستش را بخواهی... هر روز چیزی از من کم می‌شود. نه آن‌قدر که همسایه‌ها ببینند، نه آن‌قدر که بتوانم به خودم بگویم: تمام شد! من فقط دارم جانم را خرد می‌کنم، تکه به تکه، تا همین نفسِ ساده را به فردا برسانم. حالا شبیه جویباری خسته‌ام که چشمه‌اش انگار سال‌هاست یادش رفته بجوشد. نه سنگی را متهم می‌کنم، نه راهی مسدود است، فقط... دیگر نوری از تنِ تاریکی بیرون نمی‌زند. قطره قطره در خاک فرو می‌روم و زمین حتی سرش را برنمی‌گرداند تا ببیند چه کسی داشت خاموش می‌شد. گاهی آفتاب، بی‌رحمانه مهربان می‌شود! می‌تابد و می‌تابد، و من پیش از آن‌که فرصت کنم به دریا فکر کنم، دود می‌شوم می‌روم هوا... گاهی هم ابری می‌گذرد، همین‌طوری، از سرِ اتفاق. چند قطره می‌پاشد روی ترک‌های پوستم، فقط برای اینکه به یادم بیاورد: «هی! تو روزی آب بوده‌ای...» بعد ابر می‌رود، آفتاب می‌ماند، و من دوباره آهسته آهسته از خودم خالی می‌شوم. نمی‌دانم این جاده چند پیچِ دیگر دارد، چند غروب، چند بارانِ نیامده... اما باور کن، پایان، خیلی نزدیک‌تر از این حرف‌هاست. و آن آخرین قطره... همان که هنوز دارد می‌گوید من هستم، همان که شاید تمامِ شناسنامه‌...
پست‌های اخیر

می‌دانم که می‌خوانید…

گاهی کسی می‌آید، چند خطی را می‌خواند و بی‌صدا می‌رود. ردّی نمی‌گذارد، اما شاید چیزی از آن نوشته با خودش ببرد. این وبلاگ سال‌هاست با همین کلمات نفس می‌کشد؛ و چه خوب می‌شد اگر گاهی، یکی از شما سکوت را می‌شکست. لازم نیست نقدی بنویسید، لازم نیست حرف بزرگی داشته باشید. حتی یک «خواندم»، یک «دوستش داشتم»، یا یک جمله کوتاه از حسی که هنگام خواندن داشتید برای نویسنده‌ای که پشت این کلمات نشسته، می‌تواند بسیار باشد. این‌جا کلمات من‌اند، اما بدون شما گفت‌وگویی شکل نمی‌گیرد. پس اگر این نوشته‌ها روزی لحظه‌ای از شما را با خودشان همراه کرده‌اند، گاهی برایم چیزی بنویسید. بگذارید این خانه فقط جای نوشته‌ها نباشد؛ جای ردّ پای آدم‌ها هم باشد.

دانوب

زیبا می‌گذرد؛ چنان که انگار هیچ‌کس در این رود آخرین نفسش را جا نگذاشته است. و کنار آب، کفش‌ها مانده‌اند؛ جفت‌جفت، بی‌صاحب، رو به رود. رود می‌رود و کفش‌ها هنوز منتظرِ قدم‌هایی هستند که تاریخ از آن‌ها گرفته است.

واژه های ناگفته

​ نه از آن رو که واژه‌ای نمانده است، نه از آن رو که دیگر حرفی نیست؛ برعکس، هزار واژه در سینه دارم و هزار کلام بر لب. آن‌قدر گفته‌ام در خاموشیِ خویش، که سکوت دیگر نامِ این همه حرف نیست. هزار بار در خیال روبه‌رویت نشسته‌ام؛ خواسته‌ام بگویم از این سال‌های دور، از آنچه ماند و آنچه رفت، از پرسش‌هایی که پیر شدند پیش از آن‌که پاسخی بیابند، از هزار «چرا» که هنوز در من زنده‌اند. اما چه سود؟ بعضی حرف‌ها پیش از آن‌که گفته شوند، محکوم به خاموشی‌اند؛ مثل برفی که آرام‌آرام در آبِ دریا گم می‌شود. پس خاموشم، نه از بی‌حرفی، که از زیادیِ حرف. و اگر روزی از این سکوت از من پرسیدی، بدان پشت این لب‌های بسته هزار واژه مانده بود، هزار کلام، هزار «چرا»، هزار «کاش»… و من همه را به دست دیوی سپردم که نامش بی‌حاصلیِ گفتن بود. دیوی که هرچه را می‌گفتم پیش از رسیدن به تو می‌بلعید و به تاریکی می‌برد. #تنهای_شب #مجید_ملکی_میقانی #مجید_ملکی #شعر_سپید #شعر_معاصر

زمین

در این زمینِ رها شده، که دیوارش به آوای قرن‌ها تکیه دارد، من زاده‌ شدم  در شوش، که بوی خاکِ افسانه می‌دهد در رم، که نیزه‌اش با خونِ امپراتوران آغشته‌ست در آتن، که اندیشه‌ را به خدایان آموخت و در تیسفون، که سایه‌ی ایوانش هنوز بر خوابِ باد جاری‌ست من فرزندِ تبارِ فراموش‌شده‌ام، گم‌گشته‌ی تاریخ که هزار سال در سینه خاک خورده‌ام و تجربه، چون زخم بر پیکرم حک شده در هر گام، مرگی بخشیدم تا زندگی را برانگیزم در هر نگاه، چشمی بستم تا نوری بتابد به‌دنبال اندکی زندگی‌ام، نه در کاخ‌ها که در خشت‌های فراموش‌شده‌ی کوچه‌ها، نه در آوازِ پیروزی که در سکوتِ پیرزنی کنارِ اجاق. من آمده‌ام از غبارِ قرن‌ها، با مشتِ تهی و قلبی که هنوز تپشِ رویا دارد این منم — نه مرده نه زنده، بلکه فریادی میان دو مرز

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن

خواب

​ خواب چاقویی‌ست که از زیرِ بالش برمی‌خیزد در تاریکیِ  و بی‌پناهی چشم می‌گشایم و تو را می‌بینم نه تویی که روزی دوستش داشتم نه آن وهمِ شیرینِ آغاز موجودی ناشناس که سال‌ها در پنهان‌خانه‌ی عمرم لانه کرده بود سال ها در مشتِ تو خاکستر شد و من روبروی ویرانیِ خود ایستاده‌ام با خونی که از غرورم می‌چکد و سال‌هایی که دیگر برنمی‌گردند تو آزاد بودی حتی وقتی با من بودی و من زندانیِ عشقی که هیچ‌گاه در تو نبود چه اندازه راه رفته‌ام با سایه‌ای که دوستم نداشت با قلبم که فقط برای تو می‌تپید و تو به ضربِ بی‌اعتنایی زنده به‌گورش کردی اکنون از دلِ این کابوس می‌آیم سر برمی‌دارم و می‌دانم آزاد شدن گاه یعنی پذیرفتنِ خسارتِ رویاها من هنوز ایستاده‌ام در روشناییِ تلخِ حقیقت و تو در خواب‌های من برای همیشه تمام شده‌ای راه از این‌جا دوباره آغاز می‌شود بی‌تو بی‌دروغ بی‌خیانت با خودِ زخمی‌ام که هنوز شعر می‌نویسد و نفس می‌کشد و تسلیمِ هیچ رویا‌فروشی نمی‌شود پایانِ آن سال‌ها آغازِ من است.