رد شدن به محتوای اصلی

آخرین قطره

راستش را بخواهی...

هر روز چیزی از من کم می‌شود.

نه آن‌قدر که همسایه‌ها ببینند،

نه آن‌قدر که بتوانم به خودم بگویم: تمام شد!

من فقط دارم جانم را خرد می‌کنم،

تکه به تکه،

تا همین نفسِ ساده را به فردا برسانم.

حالا شبیه جویباری خسته‌ام

که چشمه‌اش انگار سال‌هاست یادش رفته بجوشد.

نه سنگی را متهم می‌کنم،

نه راهی مسدود است،

فقط... دیگر نوری از تنِ تاریکی بیرون نمی‌زند.

قطره قطره در خاک فرو می‌روم

و زمین حتی سرش را برنمی‌گرداند

تا ببیند چه کسی داشت خاموش می‌شد.

گاهی آفتاب، بی‌رحمانه مهربان می‌شود!

می‌تابد و می‌تابد،

و من پیش از آن‌که فرصت کنم به دریا فکر کنم،

دود می‌شوم می‌روم هوا...

گاهی هم ابری می‌گذرد،

همین‌طوری، از سرِ اتفاق.

چند قطره می‌پاشد روی ترک‌های پوستم،

فقط برای اینکه به یادم بیاورد:

«هی! تو روزی آب بوده‌ای...»

بعد ابر می‌رود،

آفتاب می‌ماند،

و من دوباره آهسته آهسته

از خودم خالی می‌شوم.

نمی‌دانم این جاده چند پیچِ دیگر دارد،

چند غروب،

چند بارانِ نیامده...

اما باور کن،

پایان، خیلی نزدیک‌تر از این حرف‌هاست.

و آن آخرین قطره...

همان که هنوز دارد می‌گوید من هستم،

همان که شاید تمامِ شناسنامه‌ی من باشد،

آن‌قدر زود می‌افتد

که حتی فرصت نمی‌کنم صدایت کنم!

و زمین...

آه از زمین،

که بی‌آن‌که بداند چه رودی را بلعیده است،

باز هم منتظرِ بارانِ بعدی می‌ماند

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن