رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از سپتامبر, ۲۰۲۶

می‌دانم که می‌خوانید…

گاهی کسی می‌آید، چند خطی را می‌خواند و بی‌صدا می‌رود. ردّی نمی‌گذارد، اما شاید چیزی از آن نوشته با خودش ببرد. این وبلاگ سال‌هاست با همین کلمات نفس می‌کشد؛ و چه خوب می‌شد اگر گاهی، یکی از شما سکوت را می‌شکست. لازم نیست نقدی بنویسید، لازم نیست حرف بزرگی داشته باشید. حتی یک «خواندم»، یک «دوستش داشتم»، یا یک جمله کوتاه از حسی که هنگام خواندن داشتید برای نویسنده‌ای که پشت این کلمات نشسته، می‌تواند بسیار باشد. این‌جا کلمات من‌اند، اما بدون شما گفت‌وگویی شکل نمی‌گیرد. پس اگر این نوشته‌ها روزی لحظه‌ای از شما را با خودشان همراه کرده‌اند، گاهی برایم چیزی بنویسید. بگذارید این خانه فقط جای نوشته‌ها نباشد؛ جای ردّ پای آدم‌ها هم باشد.

دانوب

زیبا می‌گذرد؛ چنان که انگار هیچ‌کس در این رود آخرین نفسش را جا نگذاشته است. و کنار آب، کفش‌ها مانده‌اند؛ جفت‌جفت، بی‌صاحب، رو به رود. رود می‌رود و کفش‌ها هنوز منتظرِ قدم‌هایی هستند که تاریخ از آن‌ها گرفته است.

واژه های ناگفته

​ نه از آن رو که واژه‌ای نمانده است، نه از آن رو که دیگر حرفی نیست؛ برعکس، هزار واژه در سینه دارم و هزار کلام بر لب. آن‌قدر گفته‌ام در خاموشیِ خویش، که سکوت دیگر نامِ این همه حرف نیست. هزار بار در خیال روبه‌رویت نشسته‌ام؛ خواسته‌ام بگویم از این سال‌های دور، از آنچه ماند و آنچه رفت، از پرسش‌هایی که پیر شدند پیش از آن‌که پاسخی بیابند، از هزار «چرا» که هنوز در من زنده‌اند. اما چه سود؟ بعضی حرف‌ها پیش از آن‌که گفته شوند، محکوم به خاموشی‌اند؛ مثل برفی که آرام‌آرام در آبِ دریا گم می‌شود. پس خاموشم، نه از بی‌حرفی، که از زیادیِ حرف. و اگر روزی از این سکوت از من پرسیدی، بدان پشت این لب‌های بسته هزار واژه مانده بود، هزار کلام، هزار «چرا»، هزار «کاش»… و من همه را به دست دیوی سپردم که نامش بی‌حاصلیِ گفتن بود. دیوی که هرچه را می‌گفتم پیش از رسیدن به تو می‌بلعید و به تاریکی می‌برد. #تنهای_شب #مجید_ملکی_میقانی #مجید_ملکی #شعر_سپید #شعر_معاصر