رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2003
امروز برای خودم متاسف شدم زیرا اولین چیزی که بعد از شنیدن خبر زلزله به ذهنم آمد این بود که ارگ آسیبی ندیده باشه
قطعنامه مصوب مجمع عمومى سازمان ملل، حكومت ايران را به شكنجه و آزار شهروندان، محدوديت آزادى بيان و تبعيض بر عليه زنان متهم مى كند و بازداشت هاى طولانى و بدون مجوز فعالان سياسى، روزنامه نگاران و دانشجويان و همچنين اجراى مجازات هاى مغاير با موازين حقوق بشر مثل قطع دست و پا، شلاق زدن و اعدام در ملاء عام را مورد انتقاد قرار مى دهد نقش بهرام در سراب بهرام نه كيلومتر پيش از آن كه از كازرون به فيروزآباد برسند در سمت راست جاده پايين كوهستان در محوطه بسيار مصفايي كه به نام سراب بهران خوانده مي شود نقش برجسته اي به درازاي 85/3 متر و پهناي 90/2 متر بر سنگ حجاري كرده اند . در اين مكان آب از چشمه سار زيبايي بيرون آمده , جاري مي شود و محل وسيع با نزهتي براي تفريح و استراحت است . تصوير بهرام دوم را در نقش رستم و گويوم و سرمشهد و تنگ چوگان نيز حجاري كرده اند . در اين نقش برجسته ديده مي شود كه در وسط از روبه رو نشسته و در هر جانب او دونفر از بزرگان ساساني به حال احترام ايستاده مانند صحنه هاي ديگر , انگشت سبابه خود را به حالت احترام به طور خميده رو به بالا نگاه داشته اند .
زندگی روی کبره دستهایمان ماسیده است و کلمات در انتهای نگاه ها در انتظار گفتن جان می کنند پرندگان با قفسهایشان کوچ می کنند و عابران با دستبندهایشان در خیابان راه می روند نه غبار پنجره از خاک نیست از اندوه است می دانم، از اندوه است
کلی برنامه ریزی برای یک سفر طولانی کرده بودم که با یک تلفن همه اش به هم ریخت،یک کار بازم یه سریال که خوشبختانه مدت زمان این یکی کمتره از فردا کار من شروع می شه ......................... كاخ اردشير بابكان – فيروز آباد بيرون از ويرانه هاي گور قديم و آثار فوق به مسافت فريب دو كيلومتري شمال آنها بناي معظم سنگي كه داراي سه گنبد و ايوانها و دهليزها و اطاق هاي متعدد بوده برپاست و گچ بريها و تزيينات بالاي درهاي داخلي بنا شبيه تزيينات بالاي آستانه سنگي تخت جمشيد بوده ميرساند كه اردشير بابكان در اخداث كار خود به آثار كاخ هاي شانشاهي هخامنشي توجه و ابراز علاقه مي نموده است . بيرون كاخ هم چشمه سارز و آب روان و بركه و درختان برصفا و كيفيت اين اثر تاريخي مهم مي افزايد(عکسش رو دارم ولی متاسفانه فعلا وقتش رو ندارم که بزارم به زودی شاید) .
برگهای شمعدانی در زیر سنگینی مهتاب خم شده اند همانند من در زیر نگاه تو ای محبوب من موهای تو سایبانی است در دل کویرها و سینه هایت یکی ماه و یکی خورشید در دل همه آسمانها. بگذار تاریخ را مبدا تازه باشد: آغاز عشق من آغاز عشق تو
من غذا های زیادی با شراب درست کردم و همیشه دوست داشتم ببینم با ویسکی چطور میشه ؟ممممممممم عالی بود عالی. تنگ چوگان و نقوش برجسته آن براي رفتن به سمت تنگه بايد به جاده كازرون به فهيلان رفت و از پل عبور كرد و به سوي كوهستان پيچيد , در اين جانب تنگ نهر آب بزرگي را از رود شاپور جدا كرده به اراضي زير دست مي برند لذا براي رسيدن به نقوش برجسته ناگزير از عبور از نهر آب خواهند بود . نخستين نقش برجسته اين سوي تنگ لوحه بسيار بزرگي است كه به طور منحني و مقعر در سنگ كوه تراشيده اند و در وسط آن صحنه پيروزي شاپور اول بر والرين حجاري شده است , در جانب راست كه روبروي شاپور و پشت سر والرين واقع مي گردد چهار رديف حجاري مشتمل بر نقوش لشگريان رومي با لوازم جنگ و قلعه كوبي و غنايمي كه از ايشان به دست آمده است ديده مي شود و در جانب چپ يعني پشت سر شاپور نقوش چهار رئيف سواران ايراني با نظم و ابها مخصوص به حال احترام نمودار مي باشد .اين مجلس بزرگترين نقش برجسته عهد ساساني است كه در آن شاپور اول صحنه پيروزي خود را بر والرين بصورت كاملتري مجسم ساخته است و چون صحنه پيروزي فوق مجموعا در پنج محل حجاري گرديده...
اول همه شما را به دیدن این سایت دعوت می کنم http://www.iftribune.com بعد اینکه این مطلب ربط چندانی با حال امروز من نداره در پچپچه های پاییز فریاد بهاریم را شنیدی؟ من چون گل یخ نگین کهربایی خود را در سرما می گشایم. در برج بابل شعر لهجه ها و زبا نها سخت گونا گونند:مگر این هیاهوی عبث و پوچم به کاری بود؟ الهه شعر در جان من فرود نیامده ولی آذرخش خدایان مرا شعله ور ساخت. کنده ای سوخته ام بی بها و ناچیز. ولی از سوزشی پیام دارم. دردمندی،آغاز عشق است و عشق آغاز اندیشیدن. کسی با گوهرهای سخن به جمعه بازارزمان می آید و کسی با خرمهره های احساسات پیش پا افتاده خویش. ولی می توان در کنار این سفره چرکین باین خرمهره های کبود نیز نگریست:در کبودی آنها آسمان است،دریاست،ماتم است،پندار است، رویاست. ومنم فروشنده این خرمهره های ناچیز کبودفام در پچپچه غمین خزانی...
داشتم آرشیو اینجا رو نگاه می کردم دیدم عجب فراز و نشیبی داشته .سیاسی،اقتصادی، داستان، شعر، مطالب فمینیستی(که این یکی یک خونه مستقل پیدا کرد و رفت)و...اینجا شده از هر دری سخنی.کلی داستان نیمه کاره توی اینجا موند که پایانی نیافت کلی مطلب نیم خورده هم مانده که آن هم به کناری نهاده شد.آخریش قولی بود که در روز جشن مهرگان داده بودم قرار بود که از تاریخ و فرهنک و آداب و رسم ایران بنویسم که اون هم به بونه فراموشی سپرده شد.حالا هم که چندیست اراجیف می نویسم یه خیال شعر.می خواهم مقداری فکر کنم(قلمم هم این میانه ماند که بلاخره ادبی بنویسه یا محاوره)می خواهم یه خورده از واقعیت های روز فرار کنم(کی میگه فرار بده؟)به همین خاطر معرفی اماکن باستانی ایران، دوره ساسانی رو به خوردتون می دم چون دارم روش کار می کنم(این دلیل نمی شه کر کره اراجیف شاعرانه ر و پایین بکشم) سروستان سروستان در 84 كيلومتري مشرق شيراز است . در سروستان دو بناي تاريخي مهم وجود دارد كاخ عهد ساساني كه در محل به نام قصر ساسان خوانده مي شودیکی از آن دو می باشد .اين كاخ به مسافت 9كيلومتري جنوب غربي سروستان واثع گرديده است . بناي معظمي...
صبح که از اتاقشون اومد بیرون چشم راستش جمع شده بود و از اون اشک می اومد دلیلش رو نمی دونست تا اینکه امروز که از مطب پزشکش اومد و گفت سکته بوده مامان رو می گم. امروز می گفت مرد خوب برای توی دیگ و مرد بد برای زیر دیگ خوبه(تازه بابا کلی ماهه وبه قول مامان بهترین مرد دنیاست (
بهار از میان پلکهای تو به دشت خیره می شود و من از وحشت آنکه چشمهایت را ببندی میان پلکهایت ستاره ای می نهم و در میان دشت در میان بهار می ایستم. گاهی در تناقض رفتاری دیگران می مانیم،در حضور خاکسارند و لاف دوستی می زنند چون برفتند همه چیز از خاطر بروفند.
والا دوستان گفتند که نمی تونند اینجا نظر بزارند منم دوباره تمپ رو عوض کردم بابا یکی کمک کنه اینجارو یه سرو سامانی بدم

entekhabat

کارزار به‌ شکست‌کشاندن‌ انتخابات‌ حکومتى‌ را سازمان‌ دهيم ‌سيد على‌ خامنه‌اى‌، رهبر نظام‌ اسلامى‌ سخن‌ درستى‌ گفت‌ که‌ نتايج‌ انتخابات‌ مهم‌ نيست‌، شرکت‌ در آن‌ اهميت‌ دارد اينک‌ اين‌ امکان‌ وجود دارد که‌ انتخابات‌ مجلس‌ شوراى‌ اسلامى‌ کانون‌ تجلى‌ يک‌ فرياد «نه‌» بزرگ‌ به‌ جمهورى‌ اسلامى‌ و مجموعه‌ گزينه‌هاى‌ در چارچوب‌ آن‌ گردد و مردم‌ در شکل‌ يک‌ مقاومت‌ منفى‌ و مدنى‌، با عدم‌ شرکت‌ گسترده‌ خود در انتخاباتى‌ فرمايش‌ و نمايشى‌ بر خواست‌ ديرينه‌ استقرار دموکراسى‌ در کشور و رهايى‌ از يک‌ حاکميت‌ دين‌سالار و تامين‌ حاکميت‌ دموکراتيک‌ مردم‌ بر سرنوشت‌ خويش‌ و کشور، پاى‌ بفشارند و به‌ نوعى‌ آن‌ را رفراندمى‌ سازند براى‌ اعلام‌ نفى‌ وضعيت‌ موجود در اسفندماه‌ سال‌ جارى‌، انتخابات‌ دوره‌ هفتم‌ مجلس‌ شوراى‌ اسلامى‌ برگزار خواهد شد. بحث‌ بر سر نحوه‌ اتخاذ موضع‌ در قبال‌ اين‌ انتخابات‌ مدتى‌ است‌ جريان‌ دارد و مى‌رود به‌ کانون‌ چالش‌ نيروهاى‌ سياسى‌ تبديل‌ شود. اهميت‌ فراوان‌ دارد که‌ نيروهاى‌ آزاديخواه‌ و دموکرات‌ در ايران‌ و در خارج‌ از کشور بتوانند با اتخاذ موضعى‌ واحد، برآمدى‌ يگا...
می خواهم بر روی این زمینهای سوخته بنشینم و دستهایم را گلدانی کنم برای رویش این گلهای وحشی وحشی وحشی .............. اون نقطه صفر پایین می تونه نقطه آغاز یا هر چیز دیگه ای بشه
مانند نفسی در آمد و شد بین امروز فردا، همچون خورشیدی در طلوع و غروب میان بودن و شدن میان خواستن و خواسته شدن میان سکوت و همهمه فریاد روان از نا کجا به کجا؟ نقطه صفر نزدیک است.!
زندگی یک هستی گریز پاست با ابدیت پندارها خنکی را بر پوست گرما و کشش کهربایی سر انگشتان خود بر شقیقه های طپنده نشست آرام و سودایی نگاه خود را بر شاخه های لرزان خورد شدن استخوان برگ ها را در زیر گام خسته آسمان دود گرفته را که در آن دور به سوی ناپیدا به سوی شعله های گوگردی پاییز دامن کشان است،حس می کنم با انبوه گردش کنندگان و جدا از آنها می پویم غوطه زن در من خویش و با تلاشی بیهوده خواهانم تا تمام سر شاری این دم را در درون خویش بنگارم.
سفر اول از یک تلفن شروع شد: مجید میای گمو گور شیم؟ کجا؟ هر جا که شد. و ما از جاده شمال سر در آوردیم.غرق شدیم توی خودمون توی رویا هامون توی شبهای خوشی و مستی اون سالها .ولی خیلی زود تموم شد خیلی زود.
رفتم یم سفر که فکر می کردم با اوضاع مالی خراب من جور درمیاد که نیومد. اول اینکه مجبور شدیم بریم هتل بعد اینکه موبایل نازنینم به ملکوت اعلی پیوست این بابلسر هم اصلا به من نیونده یم بار هم دوربینم رو آب برد باز هم دارم می رم سفر به همین دلیل یه چند روزی نمی تونم بنویسم
خوب امروز یکی بهم گفت این تنهای شب شمایی؟گفتم نه چطور مگه گفت خیلی چرندیات عاشقانه می نویسه من گفتم شما نیستی ولی پروین گفت نه مجید می نویسه. راست گفتی هما خانم ها
به قول دهاتی ها رفتم راید جوی. ........................ و بوسه هایم روی شیشه مات تصویر تو گم شد. تازه اومدم، بیشتر می نویسم. کلی چرندیات توی این سفر نوشتم
و بر دیوار این کوچه دراز و بی سر و ته ما یادگار خود را نوشته ایم. یادگار های زودوده اندک است و یادگار های مانده بسیار.واین باران نرم پاییزی چینه های گلی را فرو می پاشد. یادگار ها مانند زمانها زودوده می شوند؟ ای یگانه، نه خود را بر گزین و نه خود را در افکن.در قافله ابدی عشق کسی باش کوشا. و با ذغال روح یادگار خود رابنویس اینجا ظفرمندی عشق فائوست بر نابکاری مفیستوفلس و اینجا من همراه زندگیم بار دیگر دست ها و دندانها را میفشرم. و اینک از سرای زیستن به جاده بودن می روم، از کومه سپری به کاخ جاوید.
به درخواست گلکوی عزیزمقداری از جریانات سالگرد صفر خان رو می نویسم. آنهایی که سال گذشته در مراسم خاکسپاری خان حضور داشتند می دانند که در ابتدای آن مراسم عده ای از آذری های عزیز برای مال خود کردن مراسم و این قهرمان عدالت و آزادی شروع به کار شکنی کردند از جمله شعار هایی بر علیه گروه های چپ،وشعار هایی مبنی بر استقلال آذربایجان و غیره که خوشبختانه بدلیل عدم انسجام و عکسالعمل خوب گردانندگان مراسم به جایی نرسید.امسال همانها که گروهی هستند که برای استقللال آذربایجان و پیوستن به آذربایجان شمالی تلاش می کنند و رهبر فکریشان دکتر هیت میباشد(این دکتر همان است که در سالها پیش پزشک ساواک بود و وقتی علیرضا نابدل از نیروهای رزمنده خودش را برای حفظ اطلاعاتش از پشت بام پرت می کند برای شکنجه های مجدد آماده می کند) قبل از مراسم در پارک لاله جمع شدند و هماهنگی های لازم را به عمل آوردند و بر خلاف چیزی که در گویا نوشته شده بود بدون هماهنگی با برگزار کنندگان مراسم و اقوام صفر خان دست به تشکیل هیت برگزار کننده جدیدی به نام کمیته آذربایجانی زدند. در شروع مراسم آنها با نشان دادن توتمی به نام بزقورد که با دست ...
مراسم سالگرد صفر خان تنها فرصتی بود برای در آغوش دوستان فرو رفتن و از گذشته گفتن.مراسم توسط شوونیستهای ترک به هم خورد
کاش اون مه غلیظ تر بود.کاش یه پیچ رو نمی دیدم. هوای عالی طبیعت زیبا همه چی خوب بود جز من که حتی چنگل هم چهره عبوسم رو نتونست تحمل کنه
سال ها پيش ، وقتي در عين نوميدي بودم يكي به من گفت اين زمين با ياس و اميدواري ، با عشق و نفرت ساخته شده و هر ذره اش از اين هاست . فقط مرغ هاي دريايي هستند كه از توفان نمي هراسند حتي وقتي در ميان درياها جهت خود را گم كنند و جايي را براي نشستن نيابند ، آن قدر بال مي زنند كه يا توفان فرونشيند و زميني پيدا كنند براي فرود آمدن يا در همان اوج آسمان ها مي ميرند . آنهاي كه به ميان موج ها مي افنتد مرغ دريايي نيستند . مرغ دريايي در اوج مي ميرد ، آخرين توان خود را صرف اوج گرفتن مي كند تا سقوط را نبيند . خيلي كوچيك بودم كه نفرت رو شناختم،اما وقتي زمان كوتاهي عشق به سراغم اومد دونستم كه با اون مي تونم هر روز را سالي كنم،دونستم كه زمان را انسان مي سازه یه سفر یک روزه به آبشار آب پری شاید یه خورده منو بسازه پس امشی ستاره های کوهستان رو به یاد شما ها می شمارم.
مراسم نخستين سالگرد درگذشت زنده ياد صفر قهرمانيان (صفرخان) بدينوسيله از دوستان ، ياران ، هم‌رزمان ، هم‌بندان ، خويشان و همه آزاديخواهان كه برآنند تا نام بزرگ زنده ياد صفر قهرمانيان ، اين نماد توانمند مقاومت در راه بهروزی مردم ايران و تسليم نشدن به ظلم را گرامی بدارند ، دعوت به عمل می‌آوريم تا در مراسم گردهم‌آئی ، يادبود و سالگرد او برسر مزارش شركت فرمايند. ضمنا" به آگاهی عزيزانی كه با وسيله شخصی به محل برگزاری مراسم تشريف نمي‌آورند می‌رساند كه اتوبوس‌ها از مقابل منزل ايشان راس ساعت ١٤ به مقصد امامزاده طاهر حركت خواهند كرد. نشانی منزل: بلوار آيت‌الله كاشانی جنب شهرداری منطقه ٥ خيابان الهی كوچه دهم پلاك ١٣ مكان: گورستان (امام زاده طاهر – كرج) زمان: جمعه ١٦ آبان ساعت ١٥ تا ١٧ خانواده قهرمانيان - كميته برگزاری مراسم سالگرد صفرخان ************* بي ترديد تحولاتي كه پس از شهريور ١٣٢٠ در بخش هاي شمال غربي ايران يعني در آذربايجان و زنجان روي داد، صفحاتي تكان دهنده در تاريخ جنبش ترقي خواهانه و انقلابي مردم ايران است. در آن روزگار كه دهقانان در زير بار ستم فئودال ها ب...
دیروز باخبر شدم که روشنک داریوش یکی از مترجمین خوبمون مرد.روشنک مترجمی بود که خط فکری و مرامی خاصی رو توی ترجمه رعایت می کرد وخلاصه خیلی گل بود(ترجنه چند تا از کتاب های گنتر گراس مال اونه) در ضمن این خانم همسر خلیل رستم خانی بود که با شرکت در کنفرانس برلین یک گند حسابی زد . روشنک داریوش بر اثر سرطان در آلمان درگذشته است. اززايش ديو بچگان،دراين مه هاي آبان ماه،بر جدول زمين،بر آشفته ام. آه كه خواهان رهايشم با شراع سپيد در اين شامگاه سياه،يا چون موش هاي نقب زن در خفقان اطاقها: به عشق فراخائي عنبر آميز،براي تكاندن استخوانهاي سبز از خستگي و ماهيچه هاي انبوه از درد
در یک دالان بزرگ تعداد زیادی زنان زیادی با چادرهای سیاه در حال عبور بودند و من با دوربین تصویر می گرفتم این تصویر ها در حال دور شدن بود و من زوم می کردم.فقط زنی ماند که او هم چادرش رو برداشت تو بودی(تا به حال با چادر ندیده بودمت) به دنبال تو تا دالان بزرگی کشیده شدم زیبا همچون دریاسر که برات تعریف کردم .تو منرو به بهشت برده بودی.از خواب بلند شدم.توی خواب داشتم خواب تورو می دیدم.
روز خوبی بود.دوچرخه سواری و بعد پرسه توی خیابونها بعدش هم که جلسه فیلم ونقد فیلم. یه کار زیبا دیدم به نمام زنانه مه کار مهناز افضلی بودو تحقیقش هم مال رویا کریمی مجد در باره زنان خیابانی. فیلم فریدا رو هم دیدیم که در خضور اون همه خانم دیدنش برای من یه خورده سخت بود.
این پروژه هم با همه تلخی و شیرینیش به پایان رسیدو ظاهرا تنهای شب قرار سبک نوشتارشو عوض کنه و اراجیفی که به اسم شعر قالب می کرد ننویسه. با اندکی تاخیر: اهدای جایزه صلح نوبل را(گرچه هنوز رسما صورت نگرفته است)می توان از وجوه مختلف بررسی کرد(فمینیستیش به عهده جنس دوم) اما از نظر سیاسی (که این وجه آن همیشه مد نظر اهدا کننده ها بوده و هست) ایمکه به نظر می رسه که این موفقیت را در سبد اصلاح طلبان می گذارند زیرا که او(شیرین عبادی)از هم پیمانان اصلاح طلبان است(چگ.مگی و چرایی این موضوع باشه برای یه فرصت دیگه. تا بعد
تو جای پای خورشیدی و پریدگی ماه بر روی این خاک تو تنفس گیاهی به هنگام رویش و احساس دریا در جریان یک رود ومن بالهای بریده یک پرواز در آسمان یک آرزو بیا و بر روی زخمهایم مرهمی گذار از خاکستر ستاره ها واز لبخنده ای که عشق را می داند مرادر فاصله میان دستانت پناه ده همانگونه که ساحل دریا را دستهایم رابگیر و جرات زندگی کردن را به من بیاموز جرات آواز خواندن به صدای بلندرا و جرات اینکه بگویم مرا ببوس ... دلم تنگ و دلم تنگ دلم با لاله هم رنگ
من زنده ام به ظلم تو ای خوب ای عزیز زیرا که ظلم تو مثل شب از ستاره سرشار است من معتاد خنجر توام، رفیق اکنون در این سیاهی ...
شبانه با یک ستاره می آیم و در پناه ویرانه های شب ستاره ام رادر بادها می آویزم و می نشینم در قایق شبانه یاد وروی شب می گردم وزیر باد و ستاره سرود می خوانم سرود رفتن از ابدیتی به ابدیتی ....
Бозгашт фасли дигар аст Осмони ман Осмони тайёрахое нест Ки фирориёнро аз китъахои гарми дунё Ба марзхои барфпушу борони Бирасонад. Осмони ман Хатти парвози парандахои мухочирро Хифз хохад кард Дар кафи обии хеш. *** *** Хуб, Пас ин чост поён Пас ин гуна хаст охири ин киссахои маъмул. -Гусса? -На, фикр мекунам... Бояд диламро Дар Укёнус бишуям Ва шоди дигар аз ишк Начуям.
زمان طپش خویش را در تیک تاک ساعت ها افکنده و همگان کشنده باری هستند که بر دوش می برند ستیغی است در پی هر پرتگاه و هر گسستی پیام پیوستی است از افق های دوردست با غرش بشارت گر خورشید بزرگ فرا می رسد
دیدم اغراق کردم. خورشید جای بوسه های توست. بدجوری گیر افتادم مسئولیت چند کار باهم رو قبول کردم و مجبور شدم از اینجا کلی دور بشم و این موضوع منو ناراحت می کنه می ترسم روزی برسه که خودم رو نیز فراموش کنم
صدای آغاز نه آغاز ها همیشه غلط بود دریاها و بادها می گویند آغازها همیشه غلط بود باید از قله ها می آمدم و می وزیدم از ته ویرانی چگونه می شود از ته گودال ها سرازیر شد چگونه می شود از اتاقهای در بسته مثل باد وزید نه آغاز ها همیشه غلط بود انگیزه های کوچک انگیزه های هرزه در خلوت همه انگیزه های حقیر را در بادها رها کردم وبا تمام عاطفه دانستم یک شن برای جاذبه کافی ست و من تمام کوه ها را بیهوده در جستجوی جاذبه چون بادهای وحشی پیمودم نه نه نه آغاز ها همیشه غلط بود ... چرا؟؟واقعا چرا؟
و چون آسمان فرزند نورانی خود را فرو بلعید ستارگان با چشمانی وفادار از فراز بیشه کوه سوسو زدند با ترانه ای معصوم تر از ... یادته به تو گفتم عاشق شدن دیگه از من گذشته و تو گفتی عشق سن و سال نداره بگو نمی خواهم عاشق باشم
خوب شب کاری من هم تموم شد و این رو با یک سفر باحال تمومش کردم ساعت 2.30 صبح تصویربرداری تموم شد ومن همون موقع به طرف شمال حرکت کردم جای همه گی خالی(ولی خودمونیم مردم از خستگی) جای تو هم خالی بود پاییز اومد لابه لای درختان لانه کرده کبوتر از تراوش باران کی گریزد ... (نمی دونم شاعرش کیه)
ای کاش اون نگات تنهام نمی ذاشت ای کاش ای کاش... ساعت شیش صبح می رسم خونه تا نه هم وقت دارم که بخوابم. تلفنم هم قطع شده(بدلیل عدم پرداخت بدهیش) خلاصه که همه چی جوره. یه سفر رودلم مونده بد جور بد جوری هم دلم تنگه ولی ...
ای کاش اون نگات تنهام نمی ذاشت ای کاش ای کاش... ساعت شیش صبح می رسم خونه تا نه هم وقت دارم که بخوابم. تل�نم هم قطع شده(بدلیل عدم پرداخت بدهیش) خلاصه که همه چی جوره. یه س�ر رودلم مونده بد جور بد جوری هم دلم تنگه ولی ...
ساعت کار من از دو بعد از ظهر تا 5 صبح شده به همین دلیل شاید تا چنر روزی کم تر می نویسم بالبخند مرموز در من منگر که از درد ها باخبرم آنگه که شکارچیان کار کشته در خاکستر بامداد بر ماسه های نرم گام می نهند و رنگین کمان گل پنجره ها را می آراید و من با سخنان جادویی زمزمه می کنم زمان طپش خویش را در تیک تاک ساعت ها افکنده است و همگان کشنده باری هستند که بر دوش می برند ستیغی است از پی هر پرتگاه و هر گسستی پیام پیوستی است از افق های دور دست با غرشی بشارت گر ناو بزرگ فرا می رسد آنجا که چشم به راهان به تما شا ایستاده اند واین سمگریزه های سپید یاد آور خنده های مروارید گونی است وه چه آسمان فراخی است ...
حضور تو اما... یکی نیست بگه بابا جان آخه این مزخرفات چیه می نویسی؟! قدیما که مینوشتی حداقل دوزار گیر آدم می اومد(مرور اونها برای خودم نیز خالی از لطف نبود)
سخن از دشواری پرش نخستین براین دشت سیم رنگ بر آسمان مواج از ابر های تیره و در چشمان تو سپاهی از تردید و سایه هایی از خیال ... مرا باچشمان پاک خودت ببین همین
مسافری در میان اشک و آه در گردش همچون زمین واره ای میان کهکشان و خورشید آسمان میجست اما زمین را می یافت .... نمی آد .نمی دونم چرا؟!احساسم میان کار و سختیه دیوارهای درونم در حرکتی سیال قرار گرفته و من نیز .او را در دل صدا میکنم نمی دانم میشنود یانه؟ 16 -17 ساله بودم که به خودم تلقین کردم نیاید عاشق بشوم و این نباید را با دوری از جنس مخالفم آغاز کردم. همیشه در حال فرار در دلم می گفتم این برای نجات آرمان هایم لازم است بعد ها از غیر هم جنس فرار نکردم -که-در مسیر فعالیتهایی قرار گرفتم که مستقیما به زنان مربوط می شد ولی همچنان از عشق گریزان .باز هم گذشت و بازهم و حالا در در این سن دیگر نمی توانم بگویم عاشقم یا اینکه دوستت می دارم. گفتن نمی دانم.اما تو را می خواهم. کاش درنایی می بودم سپیدبال و رعنا همراه دسته کبوتران تا ساحل مردابی با صفا بال می گوشودم نگران پرواز هزاران کلاغ در تنگ غروب و عشقبازی مرغابیان در سایه کنگرها و بوته ها و با نشست سرخ تاج خورشید در ابر ذغال آلود در آشیان با شکوه خویش جای می گزیدم و به امواج هماهنگ و یورش ماهیخواران حریص ودانه چیدن زاغ های چالاک گوش...
در زیر سایه خیال همچون ستاره ای سرگردان پرنده ای خیس از باران ... روز نسبتا پر ماجرایی بود.اولش که رفتم اداره نظارت بر اماکن عمومی نیروی انتظامی برای تمدید مجوزم.احمقها رفته اند یه جای دیگه برای بازدید و خلاصه مجوز منو به چالش انداخته بودند.بعد هم سر صحنه یکی از بازیگرامون با موتور خورد زمین و هم دست و هم پایش شکست.ولی همه اینا با یه چیز به بهترین روز این هفته بدل شد.
سالهاست که من عکس میگیرم و این باعث شده بود که توجهی نکنم به اینکه بابا جون تو فقط بلدی از طبیعت عکس بگیری همین. به دلیل همین استباه همانطور هم که قبلا نوشنته بودم عکاسی یه فیلم رو گرفتم.چشمتون روز بذ نبینه تا حالا 300 عکس گرفتم که اگر با بی توجهی به آنها نگاه کنی تازه 20 از آن بدرد خورند.خلاصه امروز فرداست که با اردنگی بندازنم بیرون(البته این یکی شوخیه چونبلاخره اونا عکسای منو دیده ودند و انتخابم کردند) برام دعاکنید
Тавба, тавба, тавба бояд кард Имруз хеч чизро дуст надорам Имруз хеч касро надорам дар ёд. Имруз рохи харрузаи ман Омехтааст Бо мардум Бо мошин Овоз... Овозхои дилхарош Овозхои майнабур Овозхои носабур, Мошин, ароба... Савор, пиёда... Мардум Мардум... Садо, садо... Рохи ман дар рохи ман гум шудааст? Садои ман кучост, Садои ман зери чархи чи чизе уфтод Таркид, Бишкаст. Овози ман Дар овозахои дури ман гум шудааст Номи ман номи ман Хатто ба ман шум шудааст. Имруз хеч чизи ин чахон Барои ман нест гарон Ман нестам аз бас барои он То шаб, То хоб То бурдани сар бар гушаи саччода Чи кадар монда?
من می دونم که بد کردم ولی تو نمی دونی چقدر دوستت دارم برای رفتن یک امشب را صبر کن و به او بگو نه و بگو که مرا می خواهی دومنیکو مودونو
تمام شب شبحی بودم و جفت نا شناخته ام گم بود مهاجران تباهی میان گیلاس و اشک می رفتند و من می آمدم از غربت من ازتمام غریبان قریب تر بودم کسی نمی دانست کسی محبت دست مرا نمی دان بیا سکوت مرا زیر باد ویران کن و تکه های دلم را به بادها بسپار شب از صدای قدمهای من پر است شب از صدای عبور ستاره می ترسد با گریه های غریبانه ام میان صحرا ها گلی می کارم ستاره ها می دانند تابستان می اید و خوشه های زندگی شاید شاید به بار نشیند ومن از کنار پنجره برگی را به ساقه های پریشان باد می بندم وتو مرا ...
در روز 8شهریور 1350 ساعت 6.32 دقیقه صبح من بدنیا اومدم... یه مطلب طولانی برای این روز نوشته بودم که از گذاشتن اون پشیمون شدم(این جاشو شانس آوردین یه زندگی نامه کامل با تمام جزئیات)
وقتی داشتم مطلب گذشته را می نوشتم نمی دانستم که وقایعی پیش می آید که یاد این بیفتم داره به سالروز تولدم نزدیک می شم و من... به چنتای خود می نگرم سبک است. با آسمان می نگرم تنگ کلاغ پر است. به خود می نگرم دیگر مسافری در آستانم. به آرزو ها مینگرم کوه دماوند است!وای برتو ای مرد وای برتو. تسکین خود را در چهره دوستان می جستم ،در تلاشی بی ریا، در رویای آینده،در پارسایی دل در زیبایی طبیعت می بابم.زیرا زمان را نمی توانم باز دارم:پشت خرد و موجهای غضبناک! خود را خرسنگی می بینم خزه آلود با گرهها و بندها بر تنده پرتگاه،یا نارونی با ریشه های آژمند آرزو در حصار پرچینه خار
دوره شعر و شاعری تمون شد برای اولین بار برای فیلم به عنوان عکاس انتخاب شدم. باوجود اینکه سالهاست عکس می گیرم ولی بدجوری استرس دارم.
هنگامی که در مرز خواستن باژکیدن اعصابی فرسوده و خیزاب های سبز رنج چون شبحی،رنگ پریده و بیمار ای مژده فرو بارنده از نفیر وحشت اینجا فرزندی است از غار با پیشانی داغ خواهان چکه تسلا با عطش چوبینه نیم سایه ای شناور در درد چشم به راه فرو بار تو. از درون و برون این پنجره ها آب روفته سرنگون در چاهسار خیالات بی گسست و کوهسار آتشین یاد بر پشت
ستارگان بر چیناب ها نشسته اند و از دوردست ماهیگیری گمنام نوایی ناشناس می خواند بر سراشیب پرتو ها گردان های فرشته می لغزند با گریزی خوش آهنگ به سوی بیشه مهتاب پوش و در زیردرختان مهربان خموشی آب نازک بدن در مشک شب می خندد و فراموشی ناب پرده گسترده است هنگامی که نسیم سرگردان در باغ خسته می خسبد هنگامی که کلاف شب رشته خویش را گره می زند هنگامی که سایه های نرم شامگاه بافته می شوند برویم تا ارغوان افق را بنوشیم.
خسته ام از انتظار و از اشکهای جاوید بر آستانه خدایانی تاریک و آرزوی بازگشت پرتو های گمشده در گورستان سینه خویش ماه آینه افکند بر خموشی پاک آب جادو گر فریبا خندید بر تصویر ...یه شیشه الکل رو اول زمستون می کنی توی یک ریشه درخت بلوط آخر زمستون در می آری .الکل اول زمستون می ره توی آوند های درخت آخر زمستون بر می گرده توی بطری. این اون چیزیه که امشب نوشیدیم.
از روزانه به تاریخ آرام در پشت میز،یا خون آلود بر سنگفرش جایی بین اشک و سکوت... و در ژرفای این عزلت لال چه حالتی است واژه گریز!
سوگوار درد خویش از شکاف چشمانی بی باور به این گستره ملون می نگرم به جهش فواره بر آینه برکه کلیک به رقص لاژورد در پرده ابر کلیک به بازی لاقید پرنده گمنام به موشهای غرق در لجن در عاطفه خویش نقب می زنم گویی زمان و من مانند ستارگان ناهمگرا از هم دور می شویم
شب فانوس ستاره نشان را بر دکل ها آویخت کاروانها با سرود گل آلودمی گذرند و روان ناشناس در جاده زمان گذرنده با گیسوان شبق رنگ باترانه ای خواستار طلوع زهره ست و من از پایان شب پیامی از می صبح می خواهم وتو با لمس سرد و نمناکت! لمس بر انگیزنده و امید بخشت! و اسفنج ترو خشکیده ام با هزار لب در انتظار تو و آوای ابریشمینت که می گوید در آغوش منی و من با تنی لرزان و پیرهنی از تنهایی شب ... اراجیف های شب نوشت
از مانای عزیز به خاطر تایپ و ارسال متن کامل این شعر ممنون آرش کمانگیر برف می بارد ، برف می بارد به روی خار و خاراسنگ کوهها خاموش ، دره ها دلتنگ راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی ، یا که سوسوی چراغی ، گر پیامیمان نمی آورد ، ردپاها گر نمی افتاد ، روی جاده ها لغزان ، ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دمسرد ؟ آنک ، آنک کلبه ای روشن ، روی تپه ، رو بروی من ... در گشودندم . مهربانیه نمودندم زود دانستم ، دور از داستان خشم برف و سورز . در کنار شعله ی آتش ، قصه می گوید برای بچه های خود ، عمو نوروز : - «...گفته بودم زندگی زیباست . گفته و ناگفته ، ای بس نکته ها کاینجاست . آسمان باز ، آفتاب زر ، باغهای گل ، دشتهای بی در و پیکر ، سر برون آوردن گل از درون برف ، تاب نرم رقص ماهی در بلور آب ، بوی خاک عطر باران خورده در کهسار ، خواب گندمزارها در چشمه ی مهتاب آمدن ، رفتن ، دویدن ، عشق ورزیدن ، در غم انسان نشستن ؛ پا به پای شادما نی های مردم پای کوبیدن ، کار کردن ، کار کردن ، آرمیدن ، چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را د...
خیلی دلم می خواست که شعر آرش زنده یاد کسرایی رو بنویسم ولی این تنهای شب تنبل تر از این حرف هاست(فکر کردین مثل جنس دوم حال داره این همه مطلب رو تایپ کنه؟!) ...منم آرش سپاهی مرد آزاده به تنها تیر در ترکش اینک آماده ... مجویدم نصب فرزند رنج و کار ... این چند بیت روهم نمی دونم درست نوشتم یا نه. دروازه بلورين خفتن را بگشاي!گلاويز زمان با مكان، اكنون با گذشته،زمين با آسمان، سايه با تصوير، اين سو با فراسو، خاور با باختر.مرگ را در آغوش بگير و نيستي را با تن خود به وجد آر و اما زندگی، توده واری از فلاکت و بدبختی از رنجی که می بریم،و تلاشی در...اه اینم شد بلاگ؟!با این اراجیف نا امید کننده؟! حتی دما وند هم حالمو خوب نکرد. خوب می شم خیلی زودتر از اون که فکرشوبکننین. توی این آشپزخونه بعضی وقتا غذا های خوبی می پزن
و از شهر که چون سیلابی گل آلود بود همیشه روان گریختم گریختم از پیکر خمیری برده صفتان و بوی ترش اندیشه های حقیر ... برای یک هفته دارم می رم کوه. اگر سالم برگشتم که دوباره سلامی خواهم گفت(تا اینجاش که همیشه بز آوردین چون تا حالا کلی کوه رفتم و سالم تر از همیشه برگشتم ولی اینبار یه خورده فرق می کنه، یک هفته در دماوند زیبا خواهم بود.) به یاد آرش و آرشهای هم عصر
کلی شعر نوشته بودم که که به یونیکد نشد هم بهتر انقدراز مرگ و این حرفا توش نوشته بودم که خودم هم با این حال و روزم حالم ازش به هم خورد نمی توانم عاشق باشم ولی دوست داشتن را دوست می دارم.
ÝÑÔÊå Çی ÈÇ �یÑåä äÇÈ ÑÎ ˜ÑÏ æ Ôی�æÑåÇی ÊäÏÑی Èی ÒæÇá ãÑÇ ÝÑÇ ÎæÇäÏ ÊÇ Âییä ÎæیÔ ÑÇ ÈÑ �Çی ÏÇÑã æ Ô�æä Òãیä ãÑÇ Èå Óæی ãÑ� ãی ÎæÇäÏ ÈÇä�ی äÈæÏ ÈÑ ÈÇã ãä ÇÒ ÓÊÇÑ�Çä ÏÑæÛ �æ Êåی æ ãÛÔæÔ �æä�Ýä�æی ÓæÓãÇÑÇä Èی ËãÑ æ Ûã Çä�یÒ �æä˜ÇååäÇä ÂæیÎÊå Èá ÌäÈÔی ÈæÏ ÓȘÓÇÑ ÏÑ åÇãæä ÈÒÑ� یÇ ÏÑ áÇŽæÑÏ æ Çیä ÌÇä ÊÈ ÇÝÑæÒã ÇÒ Âä áÍÙå åÇ ÏÑ ÑæÔäی ÞäÏیá åÇی �á æ �یÇå ÌæیÇی ÝÑیÈÇی åÓÊی ÇÓÊ Èå ÏäÈÇá Ñãå åÇی �Ñ ÈÇÑ æ ÑÏå åÇی Îæä æ ÞÏیÓÇä ãŽÏå �æ æ �á ˜ÝåÇی ÔæÑäÏå ÈÑ ãÑÌÇä ÌÒیÑå åÇ ... È�ÐÇÑ ÏÑ Çیä ˜ãیä�Çå �Ñãیäå ÎæیÔ ÈÇ ØÚã �Ó ÂÑÒæåÇ æ ÛæÒå åÇی áÈ ÈÓÊå �äÏÇÑ ÛäæÏå ÈÑ ÎǘÓÊÑ �Ñã ÒÇیÔ ÝÇÌÚå ÂãیÒ ÑÇ ËäÇ �æیã æ ãÑ� ÎæیÔ ÑÇ Èå ÑæÇäã �یÔ ˜Ô ˜äã
به یاد قربانیان سال 67 دریغ و درد ازآن همه ستاره که برخاک افتاد
به لطف امیر حکر نازنین این بلاگ به صاحب خونش برگشت. فعلا این داشته باشید تا ببینم اینجا چی شده مثل اینکه بازم بلاگر خودشو دستکاری کرده
برای استراحت شب رو در اراک خوابیدم(سفر بودم:اهواز) سالها بود که ندیده بودمش ولی اون شب تا صبح توی خوابم بود. سال دوم دبیرستان بودیم.اولین جلسه درس دینی دبیرش بعد از سلام و احوال پرسی و حضور و غیاب گفت که اقلیت های مذهبی می توانند از کلاس خارج شوند. منهم بلند شدم او هم همینطور جلو رفتیم. از من پرسید: اسمت چیه؟ گفتم گفت:کدام مذهب گفتم:اقلیت غیر مذهبی خندید و گفت این مذهب رسمی نیست بشین. از اون هم همین سئوال رو پرسید. گفت ببخشید آقا کمونیسم مذهب رسمی هست یا نه؟ معلم خندید و گفت هنوز که نه بشین هردومون خندیدیم و نشستیم به همین سادگی دوستیمون آغاز شد. سال 66 بود.
خوب این بلگ یکی از نویسنده هاشو از دست داد. توی این یکی دوماه که مرجان هم اینجا می نوشت برای من خیلی خوب بود چون مرجان اساسا با من مخالف بود و من هم ... بگذریم تا ببینیم بعد چی میشه.
ماجرا از یک شب گرم تابستانی شروع و در یک شب دیگر پایان یافت. شیراز خوش گذشت از میترا و شهرزادهم ممنون.ولی تشکر اصلی از اردلان عزیز است که باعث شد یک روز به یاد ماندنی رو داشته باشم. زندگی من شتاب و آرزوست و بیم هایی که در خواب رخ میکند و آنهمه سکرات گره شده در اعماق جان که بر نیشخندها و زهر خند ها سایه افکنده ای خدعه های تکرار شده و ای رنج های مقدر در مشت های تهی شما برای شاعر چیزی نبود. شبگیر با لبانی درهم گزیده از شیب سرد ظلمت تا پرتوی ستارگان بالا می روم آیا آوای بی بانگ گام هایم را می شنوی؟ آیا فریاد بی زبان ناله هایم را می شنوی؟ و به هنگام کبودی صبح با عصایی گره دار از همان تنده ناسور میگذرم که نیای من گذشت.
سفرم یه خورده به تعویق افتاد زندگي را به دوش داريم ، با كوله هايي سرشار از شور و شادي پنجره دلمون رو به صحرائيه ، پر از آب و آبادي ما ، جنگل داريم ، چشمه داريم بركه داريم پر از ماهي ، باغ داريم پر از قناري خونه ما ديوار نداره ، فرشمون سنگ و سبزه ، سقفمون آسمون خونه ما ، كوه و صحراست . ابر آبشار مثل گيسويي بر دامن زمين پهن ميشه ، و خنكاي طراوتش دل داغمونو جلا مي ده. كبوترايي از پهناي سينه آبشار پرواز مي كنن گل خنده لبان دوست ، دشت دل رو پر از شقايقهايي با پرانه هاي شاد ميكنه . دستان دوست لانه سالها بي جانپناهي دلم دستان دوست سبدي پر از بذر اميد چشمه دلم چه زلال ميشه آنگاه كه در قله بر دستان تو گريه مي كنم اي خيالت قاتق نان دلتنگيهايم دستت را به من بده تا شادترين ترانه ها را سر دهم گل آفتاب كه بتابه من چوپان بي رمه در سايه سار چادري ، با منگوله هاي شاد مجنون بي قرار تصوير مي كنم روياي خويش را
7 روز به 18 تیر باقی مانده (امشب نمی تونم چیزی بنویسم)
8روز به 18 تیر مانده است. پیدا کنید وظیفه خودمان را روزنامه ايتاليايی «ايل ريفرميستا» فراخوان همگانی در حمايت از دانشجويان تهران ميدهد نهم جولای همه ما ايرانی هستيم • دانشجويان و جوانان ايران بر عليه رژيمی تئوكراتيك و ضدتاريخی كه به يمن ملغمه‌ای از منافع تجاری با خارج و سركوب وحشتناك در داخل توانسته است به حيات خود ادامه دهد ، بپا خواسته‌اند • ما روزنامه «ايل ريفرميستا» تظاهرات ٩ جولای برای حمايت از دانشجويان ايرانی را برگزار ميكنيم روز نهم جولای سالگرد اولين تظاهرات بزرگ دانشجويان ايران است كه در سال ١٩٩٩ بشدت سركوب شد و يكی از جوانهای تظاهركننده به قتل رسيد. برای ٩ جولای امسال ، جنبش دانشجويی فراخوان حركت بزرگی را جهت يادبود اين واقعه داده است كه به تظاهرات نوين اعتراضی تبديل گرديده و خواستار آزادی دانشجويان دستگير شده در هفته‌های اخير خواهد شد. در روزنامه‌ها و مطبوعات ، چند روز پيش ، پيرو فاسينو (رهبر حزب دموكراتهای چپ، دومين حزب بزرگ ايتاليا- مترجم) از سازمانهای چپ و جنبش صلح طلبی كه برای مخالفت با جنگ در عراق به خيابانها آمدند خواست كه آزمايشی از "استقلال و صدا...
9روز به 18 تیر باقی مانده است من قرار نیست در مورد مسائل سیاسی بنویسم برای همین نمی گم که بازم داره جنبش انقلابی ایران(که بعضی ها فکر می کنند که توانسته اند آن را سرکوب کنند) بار دیگر توسط نیروهای فرصت طلب سزارین می شه.نمی نویسم که راست جهانی به کمک نیروهای داخلی و خارجیش باز هم می خواهد این حکومت را بدون اینکه به ساختار کلیش آسیبی وارد شود با حکومتی دیگر عوض کند.با این تفاسیر پس به من ربطی هم نداره که بگم میدان مبارزه رو برای نیروهای فرصت طلب خالی نگذاریم و به شدت پیگیر مطالبات خودمون باشیم. یک نظر سنجی هم جنس دوم کرده است. در این نظر سنجی شرکت کنید.
آخر هفته سفر بودم جای همگی خالی.ذکریای دست ساز دایی و سالامی گوشت خوک ایتالیایی چه می چسبه امتحان کنید. از ایناش که بگذریم توی روستا با مردی بر خورد کردم که مجنون بود. اینکه میگم مجنون واقعا بود چونکه همسرش با یک مرد دیگه فرار کرده بود و اون هم از دوری زنش دیوانه شده بودبیچاره دکترای ریاضی هم داشت.منم که عاشق اینطور آدما کلی با هاش گپ زذم.حسین(دایی)کلی برامون رباب زد و خوند. راکله هم کلی گیتار زد و ایتالیایی خوند منم مجبور شدم با این صدای نخراشیدم کلی بنان و مرضیه و ویگن بخونم(احتمالا بعد از رفتن من اونا هم رفتن دکتر اعصاب).
ابرها،آماس كرده از ساچمه باران است،چار گوش چمنزارهاي شسته را گوئي با خوابي آبي رنگ پوشانده اند.زمين آبله رو از چاله هاي گل آلود،عطر زندگي و بوي يادگارها را در شيارهاي چدني رنگ همراه دارد. گوي شنگرفي خورشيد از غرقاب و مانداب ها طفره مي زند،،بر پشت هاي كماني تكيه، با نگاهي اميد وار،شعاع هاي خود را مي افشاند.شاليزار كهربايي آشفته و خورشيد غروب در بستر.(این مال سفر اخیرم) توي اين یک سال و اندی كه از نوشتن من توي بلاگ ميگذره موضوع هاي مختلفي رو ورق زدو-در اصل نوك زدم-اول بلاگم كاملا سياسي و ايدئولوژيك بود با يك نام ديگر،بعد از مدت كوتاه با اين فكر كه اين مقوله سايت هاي مختلف و زيادي داره اونجارو تعطيل كردم، بعد مدتي صرفا فمينيستي كه آنهم بعد از مدتي رها شد(نه كاملا چون اعتقاد راسخي در اين زمينه و ضرورتي بسيار در پرداخت به آن مي بينم) و حال از هر در سخني كه اين را بيشتر دوست مي دارم.گاهي تكه اي از فرهنگ،گاهي سفر نامه ـكه بسيار در سفرم ـ و گاهي نيم نگاهي به درون،دراين نوشته ها از ادبيات متفاوتي بهره مي برم ،ازنگارش سر دستي متون تا نوشتني با قاعده(من فكر مي كنم شايد آنها نيز بي قاعده باشد)...
نميدونم آيا كوهنوردي هست كه اين وبلاگ رو بخونه يا نه . ولي اگه يه روزي , روزگاري يه كوهنورد گذرش به اينجا افتاد , فكر كنم اگه يه نگاه به اينجا بندازه نه تنها ضرر نميكنه كه كلي هم سود مي بره . اگه يه وقت به سرتون زد كه براي كوهنوردي برين دماوند , اين آدرس خيلي خيلي ميتونه كمكتون كنه . خودتون كه ميدونين هواي اين قله چقدر ناپايداره . در اين سايت وضعيت هواي دماوند در سه ارتفاع پيش بيني شده كه اغلب به واقعيت بسيار نزديكه . البته در صفحة اصلي بايد گزينة ( پيش بيني 1 تا سه روز ) را انتخاب كنيد . براي اطلاع از وضعيت كوه توچال هم ميتونين به اين آدرس مراجعه كنيد اگه به دردتون خورد , لطفا دعا براي اموات ما فراموش نشه !! مرجان
این عکسها کپی رایت داره ها! منظ.ر از بریدن تصویر اینه که من یه دوربین دی وی کم دارم و این عکس ها رو از فیلم اون بریدم(دیگه بهتر از اینم بلد نیستم توضیح بدم)
اینم چند عکس(البته من هنوز وقت نکردم عکسهارو اسکن کنم برای همین اینارو از فیلمی که گرفته بودم بریدم) یه سر به اینجا بزنید به خصوص آرشیو
وقتی یک صف متخاصم درپیش رو داری هیچ گاه در اذهان عمومی آنان را از هم تفکیک نکن. سال 76 را به یاد داشته باشیم.حالا هم میگن نیروی انتظامی خوبه این لباس شخصی ها بدن بسیجیا خوبن خلاصه که زرشک. وحالا دست آورد خوبی هم به کف آوردند.نیروهای انتظامی با سلام و صلوات وارد دانشگاه شدند و دیگر هم خارج نخواهند شد. کلی حالم بده پس بازم پراکنده گویی بخونین. حلوا هم در کار نیست(بچه های کوه بخونن) کور خوندین خوب شدم .پس حالا حالا ها باید منو تحمل کنین.
انقلاب 82 ي ايران نشنال ري‌ويو 16 ژوئن 2003 انقلاب ايران، سال 2003 جوّ تغيير رژيم فراهم شده است كسي هرگز نمي‌فهمد كه چه چيزي باعث ايجاد جرقه‌ي يك انقلاب مي‌شود. بيشترين چيزي كه مي توان از يك تحليل‌گر خوب انتظار داشت تشخيص شرايطي است كه ماركسيست‌ها ” ‌موقعيت انقلابي “ مي‌ناميدند، اما اندازه‌گيري عناصر فوق‌العاده مهم آن امكان‌پذير نيست (و به همين علت است كه به‌اصطلاح‌دانشمندان علوم اجتماعي هرگز در پيش‌بيني انقلاب‌ها موفق نبوده‌اند). زمان انقلاب كه فرا برسد تنها مي‌توان بوي آن را احساس كرد، و انقلابيون اولين كساني هستند كه خبر مي‌شوند. آنان پوسيدگي و ترسي را كه از كريدورهاي قدرت مي‌‌آيد بو مي‌كشند. بوي خبردهنده‌‌اي را كه از زيرجامه‌هاي رهبران محكوم به شكست مي‌آيد حس مي‌كنند. و تزلزل اراده و انگاره‌ي در حال شكل‌گيري واكنش توأم با وحشت آنان را احساس مي‌كنند. آن بوها دارند آرام آرام فضاي ميدان‌هاي مركزي شهرهاي عمده‌ي ايران را فرا مي‌گيرند، و مردم را به نبرد متزايداً آشكاري با ملايان حاكم تحريك كرده‌اند. اكنون شش شب متوالي است كه تظاهرات در سراسر ايران آغاز شده‌است، و با ...
امروز - هفتاد و پنجمين سالروز تولد ارنستو چه گوارا - مبارزِ جهان وطنيِ زادة آرژانتين است . چه گوارا , رفيق فيدل كاسترو و هم رزم او در انقلاب كوبا , براي سمبل بودن زاده شده بود . ( مرگ هر لحظه ممكن است ما را غافلگير كند . به او خوشامد بگوئيم , با اين ايمان كه فريادِ نبرد ما ممكن است به گوش شنونده اي خاص برسد و دست ديگري ممكن است از تفنگ ما بهتر استفاده كند ) يادش گرامي و راهش پر رهرو ... مرجان
یکی از مواردی که یک خبر نگار یا یک عنصر سیاسی در عمل خود بایستی رعایت کندهمانا ارائه خبر(در خبرنگاران)و یا عمل سیاسی مناسب با شرایط روز(در سیاست مداران)در زمان مناسب و به هنگام است. پس نتیجه می گیریم من متعلق به هیچ یک از دوگروهی که ذکر آن رفت نیستم چه حال که اخبار فراوانی از گوشه و کنار این مرز و بوم درباره جوش و خروش جوانان و مردم بوجود آمده است من ساکت می نشینم و فقط نظاره گر فعالیت های آنانم و هیچ خبر و یا مطلبی در این باره نمی نویسم و به جای آن از طبیعت و زببایی های آن می گویم.
ببينم , تا حالا آبكش به اين باحالي ديده بودين ؟ تا حالا فكر ميكردم آبكش فقط يه چيز خيلي خيلي معموليه . نگو كه نخير , خيلي هم مهمه و ميتونه افشا گري هم بكنه !! لطفا برويد اينجا و افشا گري آبكش در مورد ليلا , مجيد و من رو بخونين و لذت ببرين ! مرجان
دو سال پیش جایی رفتم که آن هنگام گمان می کردم که تا پایان عمر جایی به زیبایی آنجا نخواهم دید ولی سخت در اشتباه بودم یه جایی رفتم که فقط گل بود و سبزه گل هایی به رنگ آبی- زرد- بنفش- و قرمز یه دنیا گل با ساقه های بلند آن قدر بلند که کمرم می رسیدند تمام بدنم از گرد گل پوشیده شده بود رود خانه ای از گل به دریاچه می ریخت و به موازات آن رودی خروشان از آب آسمان با ماه و خورشیدش زمینو روشن کرده بودند دریاچه کوه هایی به رنگ سفید در دلش داشت که با سخاوت به همه نشون می داد. رقص علفها با ترانه های باد آری این گیاهان از گنجشک ها و زنجره ها پرگوترند و من با این گوشهای زمینی سرود آسمان ها را می شنیدم که با باران زرین خورشید فرو می ریزد در جان زمین ودر آنسوی کوهها در صرف و نحو همه موجودات در چکامه پر شور آتش فشان در میانه موش ها و مورها خلاصه که جای همه خالی اگر بر تنبلیم غلبه کنم چند عکس از اونجا براتون می زارم(البته هر وقت چاپ شد) از تو دورم ای شهر بامن اینجا همه چیز است تمیز آب مهتاب گیاه آب می خواند اینجا آزاد صخره می خندد در لذت خیس از تو دورم پری از هم همه مصنوع تو چه می...
اعتصاب غذای پناهجويان ايرانی در بروکسل - بلژيک در كشور بلژيك از تاريخ ( ۲۰۰۳/۶/۳جمعه)چندي از ايرانيان پناهنده كه تمامي مزايايشان را در اين كشور بخاطر جواب منفي اداره پناهندگي اين كشور از دست داده اند دست به اعتصاب غذا زده اند . اين ايرانيان كه تعداد آنها به ۱۶ نفر مي رسد از جمعه گذشته تا كنون با خوردن فقط آب اعتراض خود را به گوش مقامات اين كشور رسانده اند كه تاكنون هيچ فرد رسمي چه از اداره پناهندگي و چه از سازمان ملل حتي براي سركشي هم از جلو اين محل رد نشده اند كه جاي بسي تامل است در اينجا لازم به ذكر است كه ۸ نفر از اين ايرانيان زن مي باشند كه يكي از آنها باردار بوده كه در دو روز گذشته بخاطر عدم حركت نوزاد دو بار به بيمارستان اعزام گرديده است بقيه نيز در حال حاضر از وضعيت خوبي برخوردار نيستند اين اعتصاب غذا در شهر بروكسل و در كليسايي نزديك به ساختمان دادگستري بروكسل در حال برگذاري است ايرانيان مقيم بلژيك به حمايت اين ايرانيان بي پناه روز چهارشنبه در جلو اين كليسا از ساعت ۱۰ صبح تا ۱۰ شب بصورت تحصن گرد هم ميايند آدرس اين كليسا از اين قرار است kerk van de miniemen miniemenstra...
ي ك عاشقانة آرام – قسمت دوم مگذار كه عشق , به عادتِ دوست داشتن تبديل شود ! مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه , به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود ! عشق , عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست , پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود , پيوسته , خواهانِ نو شدن است , و ديگرگون شدن . تازگي , ذاتِ عشق است , و طراوت , بافتِ عشق . چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت , و عشق , همچنان , عشق بماند ؟ عشق , تن به فراموشي نمي سپارد – مگر يك بار براي هميشه . جامِ بلور , تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را – تكه هايش را – نگه داشت . اما شكسته هاي جام , آن تكه هاي تيزِ برَنده – ديگر جام نيست . احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم , عشق نيز . بهانه ها جاي حسَ عاشقانه را خوب مي گيرند . مرجان
يك عاشقانه آرام ) نادر ابراهيمي ) – قسمت اول عشق يك عكسِ يادگاري نيست . يك مزاحِ شش ماهه يا يكساله نيست . واقعيتِ عشق در بقاي آن است و حقيقتِ عشق در عمقِ آن . و اين هر دو در ارادة انساني ست كه ميخواهد رفعتِ زندگي را به زندگي باز گرداند . دختران و پسران بسياري را مي شناسم كه تمام هدفشان از طرحِ مسئلة عشق , رسيدن است . عجب جنجالي به پا ميكنند ! عجب درگير ميشوند ! اعتصاب غذا . تهديد به خود كشي . قرص هاي خواب آور . تهديد . سكوت . فرياد .... و سرانجام , رسيدن . مشكل امَا از همين لحظه آغاز ميشود . وقتي هدف اينقدر نزديك باشد – گرچه كمي هم دور به نظر ميرسد – بعد از زماني كه برق آسا ميگذرد , ديگر نميدانند چه بايد بكنند – با اولين شست و شويِ پرده ها , لب پر شدنِ بشقاب ها , بوي كهنگي گرفتن جهيز , مي مانند معطَل . قصد بي حرمتي به هم را كه ندارند . بي حرمتي , فرزند كهنگي ست , فرزند تكرار . اين را بايد مي دانستند كه رسيدن , پلة اول مناره ئي ست كه بر اوجِ آن , اذان عاشقانه مي گويند . برنامه اي براي بعد از وصل . برنامه اي بر...
سه هفته ست كه امكان ديدن نظرات رو ندارم . اينجوري احساس ميكنم دارم با ديوار حرف ميزنم . هيچ بازتابي نمي بينم . كسي هست كه بدونه براي حل اين مشكل بايد چه كرد ؟ مسئله اينجاست كه توي وبلاگهاي ديگه نظرخواهي ديده ميشه و فقط توي وبلاگ خودمونه كه اين امكان وجود نداره *********** از امروز ميخوام گاه گاه چند خطي از كتاب يك عاشقانة آرام نوشتة نادر ابراهيمي رو براتون بنويسم اين كتاب رو عاشقانه دوست دارم . طي چند سالي كه خريدمش بارها و بارها خوندمش و دوره اش كردم . فكر ميكنم جاي عشق توي اين صفحات خيلي خاليه . تا نظر شما چي باشه ! مرجان
1 ) مرجان سلام ميكنه , پس زنده ست ! نگران نباشيد 2 ) چند روز به دليل سقوط از چهار پلة محل كارم در رختخواب بستري بودم . پس دليل ننوشتنم در هفتة گذشته اين بوده . لطفا در مورد هفته هاي قبل تر از اون چيزي نپرسيد . 3 ) من هنوز هم نميتونم اصلا نظرات رو ببينم . ميشه يكي به من بگه مشكل از كجاست ؟ 4 ) تعطيلات ارتحال هاليدي رو جاي شما خالي رفته بوديم درياسر در منطقة دوهزار تنكابن . جاتون خالي كلي بارون خورديم , خيس شديم , سرما خورديم , بدبختي كشيديم . خلاصه جاتون خيلي خيلي خالي بود !!! 5 ) مجيد هم تعطيلات آخر هفته ش رو رفته بود يه جاي بسيار روحاني براي فيلمبرداري . جاي شما اونجا هم خيلي خالي بود ! 6 ) زياده عرضي نيست . پس خداحافظ
استفاده بی رویه نقطه توسط تنهای شب کليد نقطه (.) در کی بورد تنهای شب به علت مصرف بی رويه در نظرخواهيها از کار افتاد وی تا حل مشکل موقتاً به کاما (،) رو آورده است به نقل از وبلاگ آبکش
براي اضافه كردن يه قطعه به كامپيوترم بردمش به يك شركت،اونجا به من گفتن كه بايد حداقل 48 ساعت زير يار باشه.فكر كنم كة دارن كامپيوترم رو به يك حمال تبديل مي كنن! تا يك شنبه اينجا چيزي نوشته نخواهد شد. پس تا بعد.
متاسفانه نتوانستيم به قله برسيم. قرار بود يك سري مطالب در باره سازمان تجارت جهاني بنويسم الوعده وفا. تا كنون 144 كشور عضو دائم اين سازمان، 19 كشوربه عضويت پذيرفته نشده اند(كشور هايي هم چون افغانستان اريتره،عراق،ليبريا،جزاير مارشال،جزاير ميكرونزي،موناكو،تيمور،جزاير سان مارينو،ايران و...). از سال 1997 جمهري اسلامي 11 بار تقاظاي عضويت نموده كه تاكنون پذيرفته نشده است(پس فكر نكنيد كه دولت در حال فكر كردن براي پيوستن است). 98.5درصد از اقتصاد جهاني در دست اعضا و اعضاي ناظر سازمان تجارت جهاني است. از سال 96براي غير اعضاء 5 درصد جريمه محاسبه مي گردد(يعني واردات از كشور هاي غير عضو 5% جرسمه به همراه دارد)و از سال2006 - 35% جريمه محاسبه مي شود.(مطلب بعدي شرايط عضويت را مي نويسم)
دو شنبه اول هر ماه كانون فارغ التحصيلان رشته اقتصاد جلسه اي رو برگزار مي كنند و در اين جلسات سخنراناني هم از طرف كانون دعوت مي شوند و در باره موضوع مورد علاقه اعضاي كانون صحبت مي كنند.مهمان اين ماه دكتر شاپور رواساني و بحث اين ماه سازمان تجارت جهاني يا- دبليو تي او- بود.(البته پارسال نيز دكتر رواساني-دكتر ناصر زرفشان و دكتر رزاقي در اين باره مناظره اي داشتند.كه اون هم خيلي عالي بود- ياد زرفشان هم به خير-). اين بار در باره مقررات براي عضويت در اين سازمان بحث شد.كلي در باره رانت خواري اطلاعات داد و نظرش هم در باره جمهوري اسلامي اين بود كه به زودي رفتني هستند(اين اولين بار بود كه انقدر بي پروا در اين باره صحبت مي كرد و با جو جلسه و موضوع آن هم هم خواني نداشت).معمولا وقتي نظرات خودم را از زبان ديگران مي شنوم خيلي لذت مي برم و طبيعيه كه اين دوشنبه هم كلي حال كردم.(يه سر آمار جالب دارم كه اونم بزودي مي نويسم). فردا صبح هم سرك چال جاي همه شما را خالي خواهم كرد.
دوسال پيش به دلايلي مجبور شدم شماره مبايلم رو عوض كنم ،قبلي رو از مدار خارج كردم و يكي ديگه گرفتم.دو سال گذشت تازه به اين فكر افتادم كه چرا شناسنامش نيومده؟! خلاصه رفتم دفتري كه خط رو ازش خريده بودم،اول كه كلي به من خنديد كه چرا بعد از دوسال يادت افتاده بعد هم هر چي گشت چيزي پيدا نكرد و گفت برو سيدخندان(با خاتمي اشتباه نشه ها)رفتم فرستادنم يه بخش ديگه اونجا هم منو فرستاد پست خونه خلاصه دو تا مركز پستي رو هم سر زدم آخري گفت كه ما تمام مدارك رو بعد از يك سال تبديل به مقوا مي كنيم با كلي بحث آخرش گفت برو بگو گم كردم المثني راحت به تو مي دن .توي راه هم يه تصادف دبش كردم(لنسر هم داغون شد).مركز همراه هم گفت يه تقاظا بنويس شايد موافقت كنيم براي المثني. نكته جالب اين قضيه اين بود كه اسم اين محمولات امانات پستيهو اين پستي ها هم عجب امانتدارهاي خوبي هستند.(معمولش اينه كه اگر گيرنده نباشه بر مي گردئنن به فرستنده ولي اينجا ظاهرا تبديل به مقوا مي شه)
بحث براي صحبت زياد دارم ولي فكر نكنم امشب بتونم بنويسم. اول اينكه جلسه اين ماه كانون هم به خوبي بر گزار شدو سخن رانش هم دكتر رواساني بود كه حسابي من كيف كردم. دوم اينكه بحث سازمان تجارت جهاني هم نيمه رها شده بود اونم شروع مي كنم. سوم هم اينكه يه ماجراي باحال سرم اومده(سندم توي پست گم شده)
انسان شرقي به ذهنيت خود بسيار وابسته شده و سبب تمام مشكلات او همين ذهنيت اوست .بايستي تعريف جديدي از واژه ها ارائه كرد. نخست ذهنيت بايد دگرگون شود تنها در آن صورت است كه مشكلات از بين مي رود . براي نمونه تمامي مشرق زمين از جنسيت سركوب شده در رنج است سركوبي بزرگ ، ولي بارها و بارها اصرار مي كنند كه ايده هاي بزرگ و متعالي دارند . و تمام اين ايده ها است كه آنان را سركوب شده نگه داشته است . اين مفاهيم جريان زندگي را در آن مسدود كرده زيرا وقتي نيروي جنسي را سركوب كني ، خلاقيت تو سركوب شده است . حال با اين فرهنگ چه مي توان كرد ، اگر به آنان بگويي كه قدري عاشق تر باشند قدري با احساس تر ، فوراً با تو مخالفت مي كنند و مي گويند شما مادي گرايي را آموزش مي دهي مي دهيد و اشاعه . تمام علاقه من اين است كه چگونه ذهن گنديده اين نسل را تغيير دهيم چگونه نگرشي تازه به آن بدهيم.
آيا مي دانيد تا به حال چند نفر در ايران به جرم زنا سنگسار يا از كوه پرت شده اند؟ چند بار تا به حال به اين موضوع پرداخته ايد و يا واكنش نشان داده ايد؟ چرا ما در كشور خودمان كمتر دست به كمپيين براي آزادي و يا نجات جان انسانهايي كه در زير ستم جنسي و مذهبي خورد مي شوندمي زنيم؟(شايد هنوز در اعماق دلمان كلاه شاپو بر سر داريم و يا لايه هاي سنتي خودر ا به سختي حفظ كرده ايم) اما در سراسر دنيا اين گونه اعمال وحشيانه را بر نمي تابند . و مليون ها انسان دست با اعتراضات گروهي مي زنند. شما هم به چند ميليون نفری که برای رهای امينه لاوآل به سازمان ملل و حکومت نيجريه ايميل فرستادند بپيونديد. برای امضا با اين‌جا بريد و در مدت کمتر از يک دقيقه نام خود را در کنار نام حدود سه ميليون انسان آزادی‌خواهی که برای رهایی امينه لاوال تلاش می‌کنند ثبت کنيد. (توضيحات بيشتر را در شبح بخوانيد) داشتم فكر مي كردم كه موضوع بحث ازدواج و زندگي مشترك بدون ازدواج رو تموم كنم و يك بحث جديد را آغاز كنم ولي مثل اينكه حسابي هنوز جاي كار داره(ما هنوز يك از هزار را نگفته ايم). از شما هم دعوت مي كنم كه نظرات و يا مطالب خ...
پيش نهاد مي كنم اين مطلب و نظر خواهيش يك بار ديگر بخوانيدو بعد اينجا رو هم يه نگاه كنيد(به خصوص صفحه 3و4)نظرات آقاي مصطفي صابر(mosaber@yahoo.com) برام خيلي جالب بود(قبلا همه اين ها رو به صورت نا منسجم نوشته بودم اونايي كه مطالب من رو پي گيري مي كنند حتما يادشون هست)اميدوارم بتوانيم ديالوگ خوبي رو آغاز كنيم و اين مبحث را به خوبي بشكافيم.
در هر چيز سئوالي بود خط هايي كه به جايي نمي رسيد شكل هايي كه ناتمام مي ماند همه چيز ازميان همه چيز مي گذشت سايه ها،آدم ها قلب ها،رويا ها اينطور پيدا بودجهان از ميان دو لحظه آبي كه ريخته بود بر ذهنم. من در گوشه اي از مهتاب گل سرخ مي كشيدم و فكر مي كردم كه روز ديگر آيا كسي آن را خواهد ديد؟
آقا شنيديد كه ميگن مدينه گفتي و كردي كبابم؟ اين حكايت الان منه.نوشته هاي در خشان و صابر (در نشريه جوانان كمونيست)با عث شد كه فيل ما هم ياد هندستون كنه و دلم رو خالي كنم. براي من و خيلي از جوانان ايراني حزب كمونيست كارگري مترادف است با كنفرانس برلين(گرچه سالها قبل خبر انشعاب عدهي زيادي از حزب كمونيست به رهبري منصور حكمت را شنيده بودم و گاهي نيز اخباري از آنها شنيده مي شد)در آن كنفرانس (البته آنچه كه از رسانه هاي رسمي ايران مانند راديو و تلوزيون و مطبوعات) مجادله چند تن باسخنرانان و همچنين لخت شدن يك زن (اين را تلوزيون نشان نداد ولي بعدا در پيام امروز با او مصاحبه شد)و يك مرد و نيز .در روزنامه ها خبر كتك خوردن(نمون ضرب و شتم خودمون)چند تن از ميهمانان نيز نوشته شده بود.اينكه اصولا شركت در اين كنفرانس كه براي تطهير جمهوري اسلامي برنامه ريزي شده بود ،توسط نيروهايي مانند كار،سحابي و حتي چند تن از نيروهاي چپ مانند صدر درست بوده يا نه و يا اصولا چرا بنياد هانريش بل همچين كنفرانسي راترتيب داده است بحثي است كه مجال پرداختن به آن در اين اندك نيست(بابا من هنوز جوونم) ولي نوع برخورد هواداران حزب ...
چند وقت پيش مقاله اي را در سايت گويا خواندم كه حسين درخشان نوشته بود با اين تيتر-خدا حافظ آقاي خاتمي آدم خوب و رئيس جمهور بي عرضه من-كه به نظرم خيلي جالب اومدوباعث شد كه يه سري به بلاگشم بزنم(من بلاگ نويسيم رومديون درخشان مي دونم چون پارسال عيد كه به نامي ديگر بلاگم رو ساختم از راهنمايي هاي او استفاده كردم)ظاهرا جوانان كمونيست ارگان سازمان جوانان كمونيست از نوشتن اين مطلب استقبال كرده و در شماره 89 اين نشريه مطلبي با عنوان عيب از خاتمي بود به قلم مصطفي صابر نوشته بودند. در جواب اين مطلب نيز حسين درخشان مطالبي را نوشته(البته چندان هم جواب نيست)و باز همان نشريه با همان قلم در شماره 90 نيز مطلبي در جواب حسين درخشان نوشته بودند. حالا اين موضوع چه ربطي به من داره؟اول اينكه خيلي خوشحال شدم كه بلاخره يكي از جوانها جرات كرد و گفت در راي دادن به خاتمي اشتباه كرده است.دوم اينكه يه سازمان چپ(بابا اين چپا خيلي ماهن) با اين موضوع خيلي منطقي و رو آمد با اين مسئله بر خورد كرده(چون معمولا گروههاي خارج از كشوراين كارو نمي كنن) و شروع به سر كوفت،كه شما اشتباه كرديد ،شما نمي فهميد و... از اين دست نكرده...
هفتة قبل يكي از مطالب مجيد , نظرخواهي در مورد ازدواج بدون ثبت بود . امروز بالاخره موفق شدم نظرات بچه ها رو بخونم . برام جالب بود كه مي ديدم تقريبا تعداد افراد موافق و مخالف اين طرح ! با هم برابره . من خودم يكي از مخالفان ازدواج بدون ثبت هستم . هرچند كه اعتقادي به اين ندارم كه ثبت شدن ازدواج يا خوندن عباراتي به زبان عربي يا هر زبان ديگه واقعا به ازدواج مشروعيت مي بخشه يا احساس تعلق مياره . به نظر من زندگي مشترك همون زماني كه دو نفر در قلب خودشون به هم بله ميگن و تصميم ميگيرن چيزي رو با هم بسازن شروع ميشه و مهريه و صيغة عقد و غيره فقط جزء زوائد است . اين كه در نظر خواهي گفته ميشه ازدواج احساس مالكيت با خودش مياره به نظر من نه تنها بد نيست كه خيلي هم خوبه . به هر حال احساس مالكيت در يك فرد نرمال با احساس مسئوليت همراه خواهد بود و احساس مسئوليت يعني بزرگ شدن , يعني رشد كردن . اين قرارداد نيست . يعني اصلا ازدواج در حالت واقعيش قرارداد به حساب نمياد . ظاهرا مجيد نمونه هاي ازدواج موفق در اطرافش كم داشته كه به ازدواج اينطور نگاه ميكنه . چون در يك ازدواج موفق اصلا دو طرف با احساس مالكيت خ...
واي كه چه شبي بود،ماه كامل كه هر چند وقت يكبار با ابرها قايم موشك بازي مي كرد. صبح هم فتح قله ريزان و پرسون(هر كي ندونه فكر مي كنه اورست فتح كرده!). نه فريز شدم نه از كوه پرت شدم خوشحالي نكنيد!
امشب كمپينگ توي دشت هويج. فردا صبح قله، خدا(كه وجو...)آخر عاقبت مارو بااين جسم خراب ودل بي قرار به خير كنه!(اگه شنبه چيزي ننوشتم بدونيد اون بالا فريز شدم)
اول پيشنهاد مي كنم نظر خواهي متن قبل رو بخونيد. پروژه جديد جنگ تبليغاتي شيخ‌‏نشين امارات متحده عربي عليه حاكميت ايران درباره جزاير سه‌‏گانه ايراني تنب كوچك، تنب بزرگ و ابوموسي كليد خورد. مؤسسه انتشاراتي مطبوعاتي «دارالخليج» با تأسيس يك پايگاه جديد در اينترنت، مسؤوليت اين جنگ تبليغاتي فراگير را بر عهده گرفته است. اين مؤسسه كه در سال 1970 توسط شيوخ خاندان عمران تأسيس شده است، در صفحه اصلي اين پايگاه اينترنتي، هدف از راه‌‏اندازي اين پروژه را مبارزه با آنچه اشغالگري ايران از سال 1971 مي‌‏خواند، ذكر كرده است. اين مقدمه با تأكيد بر اينكه اين مسأله «اولويت مطلق» براي حكومت و ملت امارات محسوب مي‌‏شود، خاطرنشان كرده كه اين پايگاه اينترنتي آمده است تا اثبات كند كه امارات تاكنون همه راههاي سياسي و ديپلماتيك را در قبال اين مسأله طي كرده ولي طرف ايراني هنوز در برابر اين موضوع كه به ناامني و گسترش تشويش در منطقه دامن زده و به روابط ايران با كشورهاي منطقه خليج‌‏فارس و اعراب آسيب رسانده، مقاومت مي‌‏كند. اين پايگاه اينترنتي كه با آدرس www.emirates-Islands.org.ae در شبكه جهاني قابل دسترسي ...