رد شدن به محتوای اصلی
اول همه شما را به دیدن این سایت دعوت می کنم
http://www.iftribune.com

بعد اینکه این مطلب ربط چندانی با حال امروز من نداره
در پچپچه های پاییز فریاد بهاریم را شنیدی؟ من چون گل یخ نگین کهربایی خود را در سرما می گشایم. در برج بابل شعر لهجه ها و زبا نها سخت گونا گونند:مگر این هیاهوی عبث و پوچم به کاری بود؟ الهه شعر در جان من فرود نیامده ولی آذرخش خدایان مرا شعله ور ساخت.
کنده ای سوخته ام بی بها و ناچیز. ولی از سوزشی پیام دارم.
دردمندی،آغاز عشق است و عشق آغاز اندیشیدن.
کسی با گوهرهای سخن به جمعه بازارزمان می آید و کسی با خرمهره های احساسات پیش پا افتاده خویش.
ولی می توان در کنار این سفره چرکین باین خرمهره های کبود نیز نگریست:در کبودی آنها آسمان است،دریاست،ماتم است،پندار است، رویاست.
ومنم فروشنده این خرمهره های ناچیز کبودفام در پچپچه غمین خزانی...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن