رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از مارس, ۲۰۲۵

در هوای بی کسی

در سکوتی که جهان را فرا گرفته، تو ایستاده‌ای، با دستانی خالی از گرمای عشق، چشمانی که عمری به جستجوی نور دویده‌اند، و قلبی که زخمیِ سال‌های بی‌مهری‌ست. تو از تنهایی می‌گریزی، از شب‌هایی که دیوارهایش نام کسی را به یاد نمی‌آورند، از سکوتی که درونت را چون دریایی خشکیده، در خود می‌پیچد و می‌شکند. ای مسافر بی‌قرار، ای جستجوگر بی‌پناه، در کجای این زمین ترک‌خورده، آن آغوش را خواهی یافت که اندوه کودکی‌ات را به گرمایی ابدی بدل کند؟ بگذار بگویم، عشق، گم‌شده‌ای نیست که در کوچه‌های غبار گرفته بجویی، نه چشمه‌ای که از سنگی بجوشد، نه ستاره‌ای که شب از آسمان بیفتد. عشق، آنجاست، در نبض بی‌قرار دستانت، در نگاهی که به آینه می‌کنی، در واژه‌هایی که از لبانت جاری می‌شوند و در نغمه‌ای که خاموشش کرده‌ای. پس بیا، این شب را به صبح بسپار، دستانت را به نسیم، و بگذار که عشق، درون تو ریشه بدواند، که تو، خود، عاشق‌ترین آدم این جهان خواهی شد.

مسافر

چقدر دلم تنگ است… برای صدایی که در گوشم می‌پیچید، برای سایه‌ای که روی دیوار حجمِ آشنای دلتنگی را کم می‌کرد. رفته‌ای… و ساعت‌ها بی‌تو فراموش کرده‌اند چگونه بگذرند. کوچه‌ها، با قدم‌های خسته‌ام غریبه‌اند و شب‌ها، بی‌نامت، در خواب هم نمی‌گنجند. بازگرد… که پنجره هنوز به امیدِ عبورِ چشمانت باز مانده، که این خانه، با عطرِ بودنت زنده است

سعی

بیست سال گذشت روی تخت نشستم و دنبال اشتباهم میگردم . کجای کار را اشتباه کردم؟ چرا اینهمه نشانه را ندیدم یا اگر دیدم خودم را به ندیدن زدم و به امید روزهای بهتر زمان را کشتم. دراز میکشمبه صورت معصوم و زیبایش فکر میکنم ، به لحظات زیبای آن سالها پیش خودم فکر میکنم نکنه خدای عشق داره انتقام خودش را از من میگیره من عاشق بودم و از او هم کمتر با کلام اما با نگاه عشق میگرفتم. باید یک جوری از دلش دربیارم نمیدونم چگونه؟ حتما باید با او صحبت کنم.

دوباره برگشتم

مدتی طولانی اینجا ساکت بود… کلمات در ذهنم می‌چرخیدند، اما راهی برای نوشتن پیدا نمی‌کردند. شاید سکوت لازم بود، شاید هم فقط یک بهانه برای دور شدن. اما حالا، بعد از تمام این روزها، دوباره برگشته‌ام… تنهای شب همیشه برای من جایی برای نوشتن بود، جایی برای رها کردن فکرها، احساسات و لحظاتی که گاه نمی‌توانستم با کسی در میان بگذارم. اما مثل هر چیز دیگری در زندگی، اینجا هم نیاز به تولدی دوباره داشت. حالا، این وبلاگ با نگاهی تازه و شاید کمی پخته‌تر از قبل، دوباره شروع خواهد شد. از دل‌نوشته‌ها گرفته تا داستان‌های کوتاه، از خاطرات تا نگاهی به زندگی، اینجا باز هم محلی برای نوشتن و خواندن خواهد بود. اگر هنوز هم کسی آن سوی این صفحه حضور دارد، خوشحالم که این سفر دوباره را با هم شروع می‌کنیم… #تنهای_شب #شروع_دوباره #دلنوشته

رفت!

تنها چند کلمه میان ما رد و بدل شد. از همان راهی که آمده بود، بازگشت. از پشت پنجره رفتنش را دیدم؛ چمدانی بزرگ را به دنبال خود می‌کشید و کیفش را روی دست گرفته بود. بدون آنکه لحظه‌ای پشت سرش را نگاه کند، سوار یک پژوی سفید شد که از اسنپ گرفته بود. آرام وسایلش را در ماشین جا داد و نشست. من، با چشمانی پر از اشک، نظاره‌گر رفتنش بودم، در حالی که خشم تمام وجودم را می‌لرزاند. روی تخت، کنار پنجره نشستم… هیچ صدایی نمی‌آمد