رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از اوت, ۲۰۰۳
در روز 8شهریور 1350 ساعت 6.32 دقیقه صبح من بدنیا اومدم... یه مطلب طولانی برای این روز نوشته بودم که از گذاشتن اون پشیمون شدم(این جاشو شانس آوردین یه زندگی نامه کامل با تمام جزئیات)
وقتی داشتم مطلب گذشته را می نوشتم نمی دانستم که وقایعی پیش می آید که یاد این بیفتم داره به سالروز تولدم نزدیک می شم و من... به چنتای خود می نگرم سبک است. با آسمان می نگرم تنگ کلاغ پر است. به خود می نگرم دیگر مسافری در آستانم. به آرزو ها مینگرم کوه دماوند است!وای برتو ای مرد وای برتو. تسکین خود را در چهره دوستان می جستم ،در تلاشی بی ریا، در رویای آینده،در پارسایی دل در زیبایی طبیعت می بابم.زیرا زمان را نمی توانم باز دارم:پشت خرد و موجهای غضبناک! خود را خرسنگی می بینم خزه آلود با گرهها و بندها بر تنده پرتگاه،یا نارونی با ریشه های آژمند آرزو در حصار پرچینه خار
دوره شعر و شاعری تمون شد برای اولین بار برای فیلم به عنوان عکاس انتخاب شدم. باوجود اینکه سالهاست عکس می گیرم ولی بدجوری استرس دارم.
هنگامی که در مرز خواستن باژکیدن اعصابی فرسوده و خیزاب های سبز رنج چون شبحی،رنگ پریده و بیمار ای مژده فرو بارنده از نفیر وحشت اینجا فرزندی است از غار با پیشانی داغ خواهان چکه تسلا با عطش چوبینه نیم سایه ای شناور در درد چشم به راه فرو بار تو. از درون و برون این پنجره ها آب روفته سرنگون در چاهسار خیالات بی گسست و کوهسار آتشین یاد بر پشت
ستارگان بر چیناب ها نشسته اند و از دوردست ماهیگیری گمنام نوایی ناشناس می خواند بر سراشیب پرتو ها گردان های فرشته می لغزند با گریزی خوش آهنگ به سوی بیشه مهتاب پوش و در زیردرختان مهربان خموشی آب نازک بدن در مشک شب می خندد و فراموشی ناب پرده گسترده است هنگامی که نسیم سرگردان در باغ خسته می خسبد هنگامی که کلاف شب رشته خویش را گره می زند هنگامی که سایه های نرم شامگاه بافته می شوند برویم تا ارغوان افق را بنوشیم.
خسته ام از انتظار و از اشکهای جاوید بر آستانه خدایانی تاریک و آرزوی بازگشت پرتو های گمشده در گورستان سینه خویش ماه آینه افکند بر خموشی پاک آب جادو گر فریبا خندید بر تصویر ...یه شیشه الکل رو اول زمستون می کنی توی یک ریشه درخت بلوط آخر زمستون در می آری .الکل اول زمستون می ره توی آوند های درخت آخر زمستون بر می گرده توی بطری. این اون چیزیه که امشب نوشیدیم.
از روزانه به تاریخ آرام در پشت میز،یا خون آلود بر سنگفرش جایی بین اشک و سکوت... و در ژرفای این عزلت لال چه حالتی است واژه گریز!
سوگوار درد خویش از شکاف چشمانی بی باور به این گستره ملون می نگرم به جهش فواره بر آینه برکه کلیک به رقص لاژورد در پرده ابر کلیک به بازی لاقید پرنده گمنام به موشهای غرق در لجن در عاطفه خویش نقب می زنم گویی زمان و من مانند ستارگان ناهمگرا از هم دور می شویم
شب فانوس ستاره نشان را بر دکل ها آویخت کاروانها با سرود گل آلودمی گذرند و روان ناشناس در جاده زمان گذرنده با گیسوان شبق رنگ باترانه ای خواستار طلوع زهره ست و من از پایان شب پیامی از می صبح می خواهم وتو با لمس سرد و نمناکت! لمس بر انگیزنده و امید بخشت! و اسفنج ترو خشکیده ام با هزار لب در انتظار تو و آوای ابریشمینت که می گوید در آغوش منی و من با تنی لرزان و پیرهنی از تنهایی شب ... اراجیف های شب نوشت
از مانای عزیز به خاطر تایپ و ارسال متن کامل این شعر ممنون آرش کمانگیر برف می بارد ، برف می بارد به روی خار و خاراسنگ کوهها خاموش ، دره ها دلتنگ راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی ، یا که سوسوی چراغی ، گر پیامیمان نمی آورد ، ردپاها گر نمی افتاد ، روی جاده ها لغزان ، ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دمسرد ؟ آنک ، آنک کلبه ای روشن ، روی تپه ، رو بروی من ... در گشودندم . مهربانیه نمودندم زود دانستم ، دور از داستان خشم برف و سورز . در کنار شعله ی آتش ، قصه می گوید برای بچه های خود ، عمو نوروز : - «...گفته بودم زندگی زیباست . گفته و ناگفته ، ای بس نکته ها کاینجاست . آسمان باز ، آفتاب زر ، باغهای گل ، دشتهای بی در و پیکر ، سر برون آوردن گل از درون برف ، تاب نرم رقص ماهی در بلور آب ، بوی خاک عطر باران خورده در کهسار ، خواب گندمزارها در چشمه ی مهتاب آمدن ، رفتن ، دویدن ، عشق ورزیدن ، در غم انسان نشستن ؛ پا به پای شادما نی های مردم پای کوبیدن ، کار کردن ، کار کردن ، آرمیدن ، چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را د...
خیلی دلم می خواست که شعر آرش زنده یاد کسرایی رو بنویسم ولی این تنهای شب تنبل تر از این حرف هاست(فکر کردین مثل جنس دوم حال داره این همه مطلب رو تایپ کنه؟!) ...منم آرش سپاهی مرد آزاده به تنها تیر در ترکش اینک آماده ... مجویدم نصب فرزند رنج و کار ... این چند بیت روهم نمی دونم درست نوشتم یا نه. دروازه بلورين خفتن را بگشاي!گلاويز زمان با مكان، اكنون با گذشته،زمين با آسمان، سايه با تصوير، اين سو با فراسو، خاور با باختر.مرگ را در آغوش بگير و نيستي را با تن خود به وجد آر و اما زندگی، توده واری از فلاکت و بدبختی از رنجی که می بریم،و تلاشی در...اه اینم شد بلاگ؟!با این اراجیف نا امید کننده؟! حتی دما وند هم حالمو خوب نکرد. خوب می شم خیلی زودتر از اون که فکرشوبکننین. توی این آشپزخونه بعضی وقتا غذا های خوبی می پزن
و از شهر که چون سیلابی گل آلود بود همیشه روان گریختم گریختم از پیکر خمیری برده صفتان و بوی ترش اندیشه های حقیر ... برای یک هفته دارم می رم کوه. اگر سالم برگشتم که دوباره سلامی خواهم گفت(تا اینجاش که همیشه بز آوردین چون تا حالا کلی کوه رفتم و سالم تر از همیشه برگشتم ولی اینبار یه خورده فرق می کنه، یک هفته در دماوند زیبا خواهم بود.) به یاد آرش و آرشهای هم عصر
کلی شعر نوشته بودم که که به یونیکد نشد هم بهتر انقدراز مرگ و این حرفا توش نوشته بودم که خودم هم با این حال و روزم حالم ازش به هم خورد نمی توانم عاشق باشم ولی دوست داشتن را دوست می دارم.
ÝÑÔÊå Çی ÈÇ �یÑåä äÇÈ ÑÎ ˜ÑÏ æ Ôی�æÑåÇی ÊäÏÑی Èی ÒæÇá ãÑÇ ÝÑÇ ÎæÇäÏ ÊÇ Âییä ÎæیÔ ÑÇ ÈÑ �Çی ÏÇÑã æ Ô�æä Òãیä ãÑÇ Èå Óæی ãÑ� ãی ÎæÇäÏ ÈÇä�ی äÈæÏ ÈÑ ÈÇã ãä ÇÒ ÓÊÇÑ�Çä ÏÑæÛ �æ Êåی æ ãÛÔæÔ �æä�Ýä�æی ÓæÓãÇÑÇä Èی ËãÑ æ Ûã Çä�یÒ �æä˜ÇååäÇä ÂæیÎÊå Èá ÌäÈÔی ÈæÏ ÓȘÓÇÑ ÏÑ åÇãæä ÈÒÑ� یÇ ÏÑ áÇŽæÑÏ æ Çیä ÌÇä ÊÈ ÇÝÑæÒã ÇÒ Âä áÍÙå åÇ ÏÑ ÑæÔäی ÞäÏیá åÇی �á æ �یÇå ÌæیÇی ÝÑیÈÇی åÓÊی ÇÓÊ Èå ÏäÈÇá Ñãå åÇی �Ñ ÈÇÑ æ ÑÏå åÇی Îæä æ ÞÏیÓÇä ãŽÏå �æ æ �á ˜ÝåÇی ÔæÑäÏå ÈÑ ãÑÌÇä ÌÒیÑå åÇ ... È�ÐÇÑ ÏÑ Çیä ˜ãیä�Çå �Ñãیäå ÎæیÔ ÈÇ ØÚã �Ó ÂÑÒæåÇ æ ÛæÒå åÇی áÈ ÈÓÊå �äÏÇÑ ÛäæÏå ÈÑ ÎǘÓÊÑ �Ñã ÒÇیÔ ÝÇÌÚå ÂãیÒ ÑÇ ËäÇ �æیã æ ãÑ� ÎæیÔ ÑÇ Èå ÑæÇäã �یÔ ˜Ô ˜äã
به یاد قربانیان سال 67 دریغ و درد ازآن همه ستاره که برخاک افتاد
به لطف امیر حکر نازنین این بلاگ به صاحب خونش برگشت. فعلا این داشته باشید تا ببینم اینجا چی شده مثل اینکه بازم بلاگر خودشو دستکاری کرده