رد شدن به محتوای اصلی
تمام شب شبحی بودم
و جفت نا شناخته ام گم بود
مهاجران تباهی
میان گیلاس و اشک می رفتند
و من می آمدم از غربت
من ازتمام غریبان قریب تر بودم
کسی نمی دانست
کسی محبت دست مرا نمی دان
بیا سکوت مرا زیر باد ویران کن
و تکه های دلم را به بادها بسپار
شب از صدای قدمهای من پر است
شب از صدای عبور ستاره می ترسد
با گریه های غریبانه ام
میان صحرا ها گلی می کارم
ستاره ها می دانند
تابستان می اید
و خوشه های زندگی
شاید
شاید
به بار نشیند
ومن از کنار پنجره برگی را
به ساقه های پریشان باد می بندم
وتو مرا
...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن