رد شدن به محتوای اصلی
مسافری در میان اشک و آه در گردش
همچون زمین واره ای میان کهکشان و خورشید
آسمان میجست اما
زمین را می یافت
....
نمی آد .نمی دونم چرا؟!احساسم میان کار و سختیه دیوارهای درونم در حرکتی سیال قرار گرفته و من نیز .او را در دل صدا میکنم نمی دانم میشنود یانه؟
16 -17 ساله بودم که به خودم تلقین کردم نیاید عاشق بشوم و این نباید را با دوری از جنس مخالفم آغاز کردم. همیشه در حال فرار در دلم می گفتم این برای نجات آرمان هایم لازم است بعد ها از غیر هم جنس فرار نکردم -که-در مسیر فعالیتهایی قرار گرفتم که مستقیما به زنان مربوط می شد ولی همچنان از عشق گریزان .باز هم گذشت و بازهم و حالا در در این سن دیگر نمی توانم بگویم عاشقم یا اینکه دوستت می دارم.
گفتن نمی دانم.اما تو را می خواهم.
کاش درنایی می بودم سپیدبال و رعنا
همراه دسته کبوتران
تا ساحل مردابی با صفا بال می گوشودم
نگران پرواز هزاران کلاغ در تنگ غروب
و عشقبازی مرغابیان در سایه کنگرها و بوته ها
و با نشست سرخ تاج خورشید در ابر ذغال آلود
در آشیان با شکوه خویش جای می گزیدم
و به امواج هماهنگ
و یورش ماهیخواران حریص
ودانه چیدن زاغ های چالاک گوش می دادم

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن