رد شدن به محتوای اصلی
ساعت کار من از دو بعد از ظهر تا 5 صبح شده به همین دلیل شاید تا چنر روزی کم تر می نویسم
بالبخند مرموز
در من منگر که از درد ها باخبرم
آنگه که شکارچیان کار کشته
در خاکستر بامداد
بر ماسه های نرم گام می نهند
و رنگین کمان گل
پنجره ها را می آراید
و من
با سخنان جادویی زمزمه می کنم
زمان طپش خویش را در تیک تاک ساعت ها افکنده است
و همگان
کشنده باری هستند که بر دوش می برند
ستیغی است از پی هر پرتگاه
و هر گسستی پیام پیوستی است
از افق های دور دست با غرشی بشارت گر
ناو بزرگ فرا می رسد
آنجا که چشم به راهان به تما شا ایستاده اند
واین سمگریزه های سپید
یاد آور خنده های مروارید گونی است
وه چه آسمان فراخی است
...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن