رد شدن به محتوای اصلی
سفرم یه خورده به تعویق افتاد
زندگي را به دوش داريم ، با كوله هايي سرشار از
شور و شادي
پنجره دلمون رو به صحرائيه ، پر از آب و آبادي
ما ، جنگل داريم ، چشمه داريم
بركه داريم پر از ماهي ، باغ داريم پر از قناري
خونه ما ديوار نداره ، فرشمون سنگ و سبزه ،
سقفمون آسمون

خونه ما ، كوه و صحراست .
ابر آبشار مثل گيسويي بر دامن زمين پهن ميشه ،
و خنكاي طراوتش دل داغمونو جلا مي ده.
كبوترايي از پهناي سينه آبشار پرواز مي كنن
گل خنده لبان دوست ، دشت دل رو پر از
شقايقهايي با پرانه هاي شاد ميكنه .
دستان دوست لانه سالها بي جانپناهي دلم
دستان دوست سبدي پر از بذر اميد

چشمه دلم چه زلال ميشه
آنگاه كه در قله بر دستان تو گريه مي كنم
اي خيالت قاتق نان دلتنگيهايم
دستت را به من بده
تا شادترين ترانه ها را سر دهم

گل آفتاب كه بتابه
من چوپان بي رمه
در سايه سار چادري ، با منگوله هاي شاد
مجنون بي قرار
تصوير مي كنم
روياي خويش را

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن