رد شدن به محتوای اصلی
ماجرا از یک شب گرم تابستانی شروع و در یک شب دیگر پایان یافت.
شیراز خوش گذشت از میترا و شهرزادهم ممنون.ولی تشکر اصلی از اردلان عزیز است که باعث شد یک روز به یاد ماندنی رو داشته باشم.
زندگی من شتاب و آرزوست
و بیم هایی که در خواب رخ میکند
و آنهمه سکرات گره شده در اعماق جان
که بر نیشخندها و زهر خند ها سایه افکنده
ای خدعه های تکرار شده و ای رنج های مقدر
در مشت های تهی شما برای شاعر چیزی نبود.
شبگیر
با لبانی درهم گزیده
از شیب سرد ظلمت تا پرتوی ستارگان بالا می روم
آیا آوای بی بانگ گام هایم را می شنوی؟
آیا فریاد بی زبان ناله هایم را می شنوی؟
و به هنگام کبودی صبح
با عصایی گره دار
از همان تنده ناسور میگذرم که نیای من گذشت.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن