واژه های ناگفته
نه از آن رو
که واژهای نمانده است،
نه از آن رو
که دیگر حرفی نیست؛
برعکس،
هزار واژه
در سینه دارم
و هزار کلام
بر لب.
آنقدر گفتهام
در خاموشیِ خویش،
که سکوت
دیگر نامِ این همه حرف نیست.
هزار بار
در خیال
روبهرویت نشستهام؛
خواستهام بگویم
از این سالهای دور،
از آنچه ماند
و آنچه رفت،
از پرسشهایی
که پیر شدند
پیش از آنکه پاسخی بیابند،
از هزار «چرا»
که هنوز
در من زندهاند.
اما چه سود؟
بعضی حرفها
پیش از آنکه گفته شوند،
محکوم به خاموشیاند؛
مثل برفی
که آرامآرام
در آبِ دریا گم میشود.
پس خاموشم،
نه از بیحرفی،
که از زیادیِ حرف.
و اگر روزی
از این سکوت
از من پرسیدی،
بدان
پشت این لبهای بسته
هزار واژه مانده بود،
هزار کلام،
هزار «چرا»،
هزار «کاش»…
و من
همه را
به دست دیوی سپردم
که نامش
بیحاصلیِ گفتن بود.
دیوی که
هرچه را میگفتم
پیش از رسیدن به تو
میبلعید
و به تاریکی میبرد.
نظرات