رد شدن به محتوای اصلی

واژه های ناگفته

​نه از آن رو

که واژه‌ای نمانده است،
نه از آن رو
که دیگر حرفی نیست؛

برعکس،
هزار واژه
در سینه دارم
و هزار کلام
بر لب.

آن‌قدر گفته‌ام
در خاموشیِ خویش،
که سکوت
دیگر نامِ این همه حرف نیست.

هزار بار
در خیال
روبه‌رویت نشسته‌ام؛
خواسته‌ام بگویم
از این سال‌های دور،
از آنچه ماند
و آنچه رفت،
از پرسش‌هایی
که پیر شدند
پیش از آن‌که پاسخی بیابند،
از هزار «چرا»
که هنوز
در من زنده‌اند.

اما چه سود؟

بعضی حرف‌ها
پیش از آن‌که گفته شوند،
محکوم به خاموشی‌اند؛
مثل برفی
که آرام‌آرام
در آبِ دریا گم می‌شود.

پس خاموشم،
نه از بی‌حرفی،
که از زیادیِ حرف.

و اگر روزی
از این سکوت
از من پرسیدی،
بدان
پشت این لب‌های بسته
هزار واژه مانده بود،
هزار کلام،
هزار «چرا»،
هزار «کاش»…

و من
همه را
به دست دیوی سپردم
که نامش
بی‌حاصلیِ گفتن بود.

دیوی که
هرچه را می‌گفتم
پیش از رسیدن به تو
می‌بلعید
و به تاریکی می‌برد.

#تنهای_شب
#مجید_ملکی_میقانی
#مجید_ملکی
#شعر_سپید
#شعر_معاصر



نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن