
او کفشها را تعمیر میکرد
تا آدمها
باز هم بتوانند راه بروند.
نمیدانم چند جفت کفش
از زیر دستهایش گذشته،
چند خیابان را
با وصلههای کوچک او پیمودهاند
و چند نفر
بیآنکه نگاهش کنند
از کنارش عبور کردهاند.
شهر همین است؛
برجهایش هنوز پابرجا هستند،
باران هنوز بر شیشهها مینشیند
و پیرمردی
در گوشهای از خیابان
کفشهای فرسوده را
برای ادامه راه آماده میکند.
شاید تمام زندگی
همین تلاش کوچک باشد:
اینکه با دستهای خسته،
چیزی را تعمیر کنی
که دیگری بتواند
راهش را ادامه دهد.
و کسی چه میداند،
شاید روزی
خود ما هم
برای ادامه دادن
به دستهای پیرمردی
احتیاج پیدا کنیم.
( اما من شاعر نیستم )
نظرات