رد شدن به محتوای اصلی

پینه دوز


درحال بارگذاری: 2736414 از 2736414 بایت بارگذاری شده است.



او کفش‌ها را تعمیر می‌کرد

تا آدم‌ها

باز هم بتوانند راه بروند.

نمی‌دانم چند جفت کفش

از زیر دست‌هایش گذشته،

چند خیابان را

با وصله‌های کوچک او پیموده‌اند

و چند نفر

بی‌آنکه نگاهش کنند

از کنارش عبور کرده‌اند.

شهر همین است؛

برج‌هایش هنوز پابرجا هستند،

باران هنوز بر شیشه‌ها می‌نشیند

و پیرمردی

در گوشه‌ای از خیابان

کفش‌های فرسوده را

برای ادامه راه آماده می‌کند.

شاید تمام زندگی

همین تلاش کوچک باشد:

این‌که با دست‌های خسته،

چیزی را تعمیر کنی

که دیگری بتواند

راهش را ادامه دهد.

و کسی چه می‌داند،

شاید روزی

خود ما هم

برای ادامه دادن

به دست‌های پیرمردی

احتیاج پیدا کنیم.

( اما من شاعر نیستم )

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن