رد شدن به محتوای اصلی
روز سه شنبه يك سمينار در خانه هنرمندان برگزارشد موضوع سمينار حفظ بافت سنتي شهرها بود . اين سمينار به ابتكارشهرداري كاشان برگزار شده ومن هم يك مقاله داشتم ( آخه يكي نيست بگه تورو چه به معماري و اين حرفها اگرچه مطلب من بيشتر درباره حفظ سنتهاو ارزشهاي ملي بود ) چهار ساعت طول كشيد و بعد از آن هم تازه بحث بين خودمان در گرفت و كلي اراجيف به هم بافتيم شب هم رفتيم خانه يكي از بچـــــه ها . اونجا يكي خبطي كرد و گفت هفته ديگه روز والنتين است و من هم سوء استفاده كردم سريع زدم به صحراي كربلا‌ كه اي بابا نگاه كنيد نفوذ فرهنگ غرب رو ببينين از كوكاكولا شروع شده و به روز والنتين رسيده و درباره جهاني شدن واينكه اين چيزها در راستاي سرمايه داري بين المللي است كلي اراجيف گفتم كه خوشبختانه همه به غير از يك نفر بقيه با من موافق بوند . ( البته همه مي دونن روز والنتين چيه . ولي براي اونايي كه نمي دونن مي گم . در قرون وسطي زماني كه فئوداليسم در تمامي دنيا مسلط بود رسم بر اين بوده كه بعد از ازدواج عروس در شب اول در اختيار ارباب قرارميگرفته و ارباب نيز او را تصاحب ميكرده . خلاصه كشيشي بنام والنتين پيدا مي شه و دخترها و پسرها رو مخفيانه عقد مي كرده و ظاهراً شب اول نيز از آنها پذيرايي مي كرده به همين خاطر روز تولد اين كشيش را روز عشاق مي گويند ) جالب بود كه راكله هم با من موافق بود و درباره جهاني شدن كلي با هم ، هم آوايي كرديم ( حال منو به تحجر اين حرفها متهم نكنيدا . من براي خودم دلايلي دارم . و با تبادل فرهنگ در بين ملل نيز هيچگونه مخالفتي ندارم درباره جهاني شدن هم كلي بحث دارم )

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن