رد شدن به محتوای اصلی
به سبک انشاهای دوره دبستان
تعطیلات نوروزی خود را چگونه گذراندید ؟ ( قسمت اول )

سلام . سال نو مبارک
سال نوی ما بسیار خوب آغاز شد . تحویل سال ما خواب ماندیم و 25 دقیقه بعد از تحویل سال ما را همسر محترم بیدار نمودند و گفتند یکی دو دقیقه قبل سال تحویل شد ! ما هم به زور چشمان مبارکمان را از خواب بیدار کردیم و شروع به دیده بوسی با خانواده نمودیم . امسال به دلیل معذوراتی که تا الان برایمان روشن نشده خانواده همسرمان سفره هفت سین پهن نکرده بودند . به همین دلیل ما هنوز هم منتظریم که عید بیاید ........... بعد هم دوباره گرفتیم و خوابیدیم
روزهای بعد را هی رفتیم توی تنها خیابان چالوس قدم زدیم و از بس که قدم را زدیم بیچاره درب و داغان گردید .
از روز پنجم عید هم منتظر آمدن روز ششم بودیم . در این روز قرار بود عده ای از دوستان برای دید و بازدید از خرسهای جنگلی که تازه از خواب زمستانی بیدار شده بودند به چالوس بیایند . صبح روز ششم فهمیدیم که یکی از دوستان که اسمش را نمی گویم ( اگر بگویم حتما شما او را می شناسید . ویژگی این آقا دست فرمان بسیار خوبشان می باشد ! ) با یک پراید بی نوای دیگر تصادف کرده و دچار خسارات فراوان مالی و روانی شده اند . بالاخره در ساعت هفت و نیم شب موفق به دیدار روی ماه ایشان گردیدیم که البته خیلی هم روی ماهشان تعریفی نداشت .
روز بعد هم رفتیم به عیادت ماشین فلک زده ایشان که دچار مختصری جراحت ( در حدود 700 هزار تومان ) شده بودند . صاحب محترم ماشین هم از آن پس به خاطر اینکه بیشتر از اینها به خرج نیفتند فقط به خوردن نان و ماست بسنده نمودند ....
این بود قسمت اول انشای ما . قسمت ( های ؟ ) بعدی این انشاء را در روزهای بعد پیگیری فرمائید لطفا !!!
مرجان

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن