رد شدن به محتوای اصلی
......
بهارا , تلخ منشين , خيز و پيش آي
گره وا كن زِ ابرو , چهره بگشاي

بهارا, خيز و زان ابر سبكرو
بزن آبي به رويِ سبزة نو

بهارا بنگر اين دشت مشوش
كه ميبارد بر آن باران آتش

بهارا بنگر اين خاكِ بلاخيز
كه شد هر خاربن چون دشنه خونريز

بهارا بنگر اين صحراي غمناك
كه هر سو كشته اي افتاده بر خاك

بهارا بنگر اين كوه و در و دشت
كه از خون جوانان لاله گون گشت

بهارا دامن افشان كن ز گلبن
مزار كشتگان را غرق گل كن

بهارا از گل و مي آتشي ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز

بهارا ! شور شيرينم بر انگيز
شرارِ عشق ديرينم بر انگيز

بهارا ! زنده ماني زندگي بخش
به فروردين ما فرخندگي بخش

اگر خود عمر باشد , سر برآريم
دل و جان در هواي هم گماريم

ميان خون و آتش ره گشائيم
ازين موج و ازين طوفان بر آئيم

دگر بارت چو بينم , شاد بينم
سرت سبز و دلت آباد بينم

به نوروز دگر هنگام ديدار
به آئين دگر آئي پديدار ...

هوشنگ ابتهاج - سايه
مرجان

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن