رد شدن به محتوای اصلی
مي دوني
به اصرار پدر هميشه توي محله هاي فقير نشين زندگي مي كرديم به همين خاطر از يچه گي چهره فقر تا حدودي برام شناخته شده بود
17 سالم بود كه براي تهيه يك گزارش براي سازمان خبر نگاران بدون مرز با فقر و مواد مخدربيشتر آشنا شدم.اون سالها به خودم مي گفتم مگه ميشه اين آدمارو ديد و عاشق شد مگه مي شه اين آدمارو ديد انوقت دست دوست دخترتو بگيري بري پارك و براش حرفاي عاشقانه بزني وقتي هم برام پيش اومد انقدر خودمو شكنجه دادم تا اون آتش رو كم تر بكنم و هنوز جاي اون جراحت ها مونده.بعد ها همه اش دنبال آرمان هام بودم و زندگي زميني رو تا حدود زيادي براي خودم ممنوع كرده بودم از اون به بعد با هر دختري آشنا شدم اولين چيزي كه بهش گفتم اين بود كه تو براي من مثل يه پسري اينو فراموش نكن!
ولي پارسال به خودم قول دادم كه سال 81 يه دوست خوب براي خودم دستو پا كنم،اون موقع چند ماهي مي شد كه از آشنايي ما مي گذشت، به تو هم همينو گفته بودم يادته؟به تو گفتم كه از سن و سال من گذشته كه ديگه عاشق بشم يا دختر يازي كنم و تو خنديدي .شبهاي زيادي رو با هم بوديم،سفر اون شبو يادته از زور سرماي توي كلبه روستايي ما ،با هم زير سه تا پتو رفتيم اون شب دوست داشتم كه تمام شب رو توي آغوشم بودي ولي به خاطر اينكه تنم به بدن تو نخوره تا صبح نتونستم بخوابم و تو وقتي اينو فهميدي باز هم خنديدي.
من نمي خواهم هموني كه بودم باشم حد اقل در رابطه با تو اين فرم رابطه براي من مطلوب نيست چون منو خيلي اذيت مي كنه .پس يا بايد ترميم كنيم يا ادامه نديم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن