رد شدن به محتوای اصلی
ببينم , تو راستي راستي بوي عيد رو حس ميكني ؟
چند ساله كه من اصلا نزديك شدنِ عيد رو حس نميكنم . باور نميكنم كه بهاري مياد . ديگه شور و شوقي براي اومدنش ندارم . كدوم عيد ؟ حس كردنِ بهار دلِ شاد ميخواد .
وقتي ساعت 10 شب براي قدم زدن از خونه ميام بيرون و ميبينم جواني در حال كاويدن آشغالهاي همسايه ست , هوا رو سردتر حس ميكنم .
وقتي پيرمرد كفاش افغاني كه در همسايگي من , در همون كوچه اي كه دارم توش زندگي ميكنم رو مي بينم كه در لانه اي كه به زحمت ارتفاعش به يك متر ميرسه زندگي و كار ميكنه و شبها هم بالاي تنور نانوائي ميخوابه , شرمنده ميشم از اينكه بگم براي اومدن بهار خوشحالم . شايد اومدن بهار براي اون فقط اين مزيت رو داشته باشه كه ديگه عصرها توي لونه ش نمي لرزه .
خوش به حال بچه ها كه اينها رو نمي بينن .....
مرجان

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن