رد شدن به محتوای اصلی
براي نو شدنِ سال ....

فراموش نكنيم كه اگر “ نو “ سرشار از نيرويِ حيات است و قدرت خود را از ضرورت كسب ميكند, " كهنه " نيز از نيروي مخوفِ عادت بهره مند است . در عادت نيروئي وحشت انگيز نهفته است و از همين سرچشمه است كه كهنه , نيرويِ شگرف خود را به دست مي آورد . نيروئي كه به آن امكان مي دهد در برابرِ نو مقاومت كند و استقرار آن را به تاخير اندازد . ولي اين پايداري هرچند نيرومند باشد , سر انجام نو , كهنه را در هم مي شكند و خود بر جايِ آن پشتِ سنگر مي نشيند تا به نوبة خود كهنه گردد و از جانب نوئي ديگر , رانده شود .
مرجان

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن