رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

ميدوني نسلي هستيم پر حاصل از لعنت و افتخار با پارس كف آلودمرداني كين توز و گريز از مغزهاي پوك و چكمه هاي بي احساس كه به لطافت اطلسي پوزخند مي زدند گريز در امنيت بلبل و سكوت گياهان بين سنگ هاي جهل و غرض استخوانهاي ما را در هم ساييدند تا از عصاره آن چراغ خود را روشن كنند و شكم پرست ها مانند يابو هاي سر به زير تنها قروچيدن يونجه خود را مي شنيدند
وقتي كه اعراب به ايران حمله كردند يزد گرد پادشاه وقت ايران خانواده اش را به مركز ايران فرستاد و دستور دادشهري با برج و باروي بلندساختند و خانواده اش را در آن جاي داد.(آن شهر بعد ها يزد نام گرفت).پس از عقب نشيني هاي مكرر سپاهيان ايران اعراب به مركز ايران نيز رسيدند و خانواده يزدگرد در اطراف يزد در كوهها پراكنده شدند و تا پايان عمر در همانجا ماندند.اين اماكن اكنون زيارتگاه زردشتيان است و همه ساله در روز هاي به خصوص زردشتيان براي زيارت به آنجا مي روند. پير بانو،پير هريشت،پارس بان،پير سبزيا چكچك و پير ناركي نام اين زيارتگاههاست كه همه آنها در اطراف يزد قرار دارند.
به سبک انشاهای دوره دبستان تعطیلات نوروزی خود را چگونه گذراندید ؟ ( قسمت اول ) سلام . سال نو مبارک سال نوی ما بسیار خوب آغاز شد . تحویل سال ما خواب ماندیم و 25 دقیقه بعد از تحویل سال ما را همسر محترم بیدار نمودند و گفتند یکی دو دقیقه قبل سال تحویل شد ! ما هم به زور چشمان مبارکمان را از خواب بیدار کردیم و شروع به دیده بوسی با خانواده نمودیم . امسال به دلیل معذوراتی که تا الان برایمان روشن نشده خانواده همسرمان سفره هفت سین پهن نکرده بودند . به همین دلیل ما هنوز هم منتظریم که عید بیاید ........... بعد هم دوباره گرفتیم و خوابیدیم روزهای بعد را هی رفتیم توی تنها خیابان چالوس قدم زدیم و از بس که قدم را زدیم بیچاره درب و داغان گردید . از روز پنجم عید هم منتظر آمدن روز ششم بودیم . در این روز قرار بود عده ای از دوستان برای دید و بازدید از خرسهای جنگلی که تازه از خواب زمستانی بیدار شده بودند به چالوس بیایند . صبح روز ششم فهمیدیم که یکی از دوستان که اسمش را نمی گویم ( اگر بگویم حتما شما او را می شناسید . ویژگی این آقا دست فرمان بسیار خوبشان می باشد ! ) با یک پراید بی نوای دیگر تصادف کرده...
مي دوني من فكر مي كنم سر ما كلاه گذاشته اند. يكنفر آن بالا،همانجا كه هيچ كس نيست،هست كه همه را دست مي اندازدو تفريح مي كند. آن بالا يك لبخند هست،عجيب و پر تمسخر، يك پوز خندو هيچكس هم پشتش نيست.
از اين كه ننوشتم دارم مي رم سفر بايد كه ببخشيد الان هم زياد نمي تونم بنويسم اول اينكه دوست جونم از آمريكا اومده دوم اينكه يه سفر توپ به يزد، كرمان،اردكان،نايين و بم داشتم كه بعدا بيشتر درموردش مي نويسم بعد هم رفتم شمال براي جنگل نوردي كه توي را تصادف كردم و اين ماشين هم رفت بغل اون يكي يه جوري تصادف كردم كه فكر نكنم كسي به خوبي من بتونه اين كارو بكنه خلاصه هفتصد هزار كاسب شدم ،اگه منو با لباس مبدل كاسه به دست دم مسجد شاه ديدين به روم نياريد.
سخن گو از بهار ، از آن گلسنگ ملون كه در زير آسمان گوگردي روييد ، از پرش غبار طلايي بر مارپيچ جاده ها ، از گودال ها كه آسماني در خور دارند ، از بي شمار گل هاي زرد ، در بي شمار گل هاي سفيد ، از غرش هاي محو در لابلاي سكوت ، از دلهره گام هاي ناشناس ، از طيران پرنده در مدارهاي هوا بر فراز درختي با ده بازوي گشاده و ظهور ناگهاني خورشيد با تجلي ساحر خود در ميان رنگ ها و حجم ها . جهان هماهنگي است . هماهنگي بنفش باز نسترن ها با ارغوان تيره افق . هماهنگي قنديل هاي گلي فام شاه بلوط با تاج لرزان سروها . جهان پديده ها است . رعشه دائمي علف هاي لاغر و خميده و سفر بي سرانجام گل هاي قاصد و چرخش ناگزير برگ هاي رها شده در باد سرنوشت . و چشمان من در قفسه آجرها و شيشه ها چون به پرواز درناها در لاژورد مي نگرد از اندوه نمناك مي شود . از اينجا تا پرده شفاف ماه ، تا كشور فراخ آب هاي آسماني آه اي پرش خيال و نگاه در اين امواج نوراني هوا كه آن را چون شير گرن مي توان نوشيد نغمه اي دور دست بر بال عاج كبوترهاي مهربان ، سرود بلورين كودكي است با جعدهاي طلايي ولول...
مي دوني به اصرار پدر هميشه توي محله هاي فقير نشين زندگي مي كرديم به همين خاطر از يچه گي چهره فقر تا حدودي برام شناخته شده بود 17 سالم بود كه براي تهيه يك گزارش براي سازمان خبر نگاران بدون مرز با فقر و مواد مخدربيشتر آشنا شدم.اون سالها به خودم مي گفتم مگه ميشه اين آدمارو ديد و عاشق شد مگه مي شه اين آدمارو ديد انوقت دست دوست دخترتو بگيري بري پارك و براش حرفاي عاشقانه بزني وقتي هم برام پيش اومد انقدر خودمو شكنجه دادم تا اون آتش رو كم تر بكنم و هنوز جاي اون جراحت ها مونده.بعد ها همه اش دنبال آرمان هام بودم و زندگي زميني رو تا حدود زيادي براي خودم ممنوع كرده بودم از اون به بعد با هر دختري آشنا شدم اولين چيزي كه بهش گفتم اين بود كه تو براي من مثل يه پسري اينو فراموش نكن! ولي پارسال به خودم قول دادم كه سال 81 يه دوست خوب براي خودم دستو پا كنم،اون موقع چند ماهي مي شد كه از آشنايي ما مي گذشت، به تو هم همينو گفته بودم يادته؟به تو گفتم كه از سن و سال من گذشته كه ديگه عاشق بشم يا دختر يازي كنم و تو خنديدي .شبهاي زيادي رو با هم بوديم،سفر اون شبو يادته از زور سرماي توي كلبه روستايي ما ،با هم زي...