رد شدن به محتوای اصلی
اواخر سال 75 يك سريال شروع كردم .توي اين پروژه 4 دختر و حدود 10 ،12 تا هم مرد با هم كار مي كرديم.
دخترا يك نفر گريمور،و بقيه بازيگر بودند .توي خرداد همان سال تازه من خلاص شده بودم و با روحيه و جسمي درب و داعون داشتم كاري رو شروع مي كردم ، درد ميگرن پدرمو درآورده بود،زخم معده هم كه ديگه نگو ، كبد هم اوضاش خراب بود، به نور شديد حساس بودم . موقع تصوير برداري با اونهمه نوري كه روشن مي كرديم تكليف من روشن بود.
به هر حال كار شروع شدمن به دليل ميگرنم بعد از هر يكي دوتا سكانس مجبور بودم برم توي يك فضاي تاريك و قرص بخورم ، واين كارو ميكردم.
اكثر مواقع ت كه گريمورمون بود بعد از اين كه من به انبار ميرفتم به سرعت برام قرص مي آورد و كنارم مي نشست و با نگراني منو نگاه مي كرد .
كم كم به هم عادت كرديم. محيط دوستانه اي داشتيم و همه با هم دوست بوديم من با ش و ن هم كه الان هردوشون بازيگراي مطرحي هستن نيز دوست شدم اصولا من باخانوما خيلي بهتر از آقايون ار تباط مي گيرم واين به دليل برخورد زيادم با خانوما و كارم و محيط خانوادگيم هست (خيال همه رو راحت كنم رابطه اي كه من ميگم كاملا افلاطونيه) توي اون كار ت خيلي روي من حساسيت نشون مي داد و هميشه مرافب روابط من بود .
اون كار تموم شد و بر عكس هميشه من ارتباطمو با ت و ش حفظ كردم.
براي كار بعد باز هم از ت براي گريم دعوت كردم و در به در هم دنبال يك بازيگر كه چهره اش شناخته شده نباشه مي گشتم از ت هم تست گرفتم و قبول شد(با كمي اغماض) توي اون كار روابطمون صميمانه تر شد.تا اينكه يه روز بعد از پايان يه سكانس به اون گفتم با من ازدواج مي كني يكه خورد گفت بايد روش فكر كنم دروع مي گفت چون مطمئنم بار ها روش فكر كرده ومن هم گفتم باشه. محل فيلم برداريمون اطراف سد كرج توي يه روستا بود اون روز يكي از سخت ترين روز هاي زندگيم شد با وجود اينكه سيگار نمي كشيدم نمي دونم چرا يه دفعه هوس كردم سيگار بكشم انگار كه تعادل روحيم به هم خورده بود .

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن