رد شدن به محتوای اصلی
دو روزه كه داييم از سفر اومده امشب خونه مادر بزرگ جمع شده بوديم واز خاطرات گذشته ياد ميكردند.
در باره پدر بزرگم كه 4سال پيش درسن 119 سالگي در گذشت . اون اولين فمينيسمي بود كه من ديدم
صبحها كه از خواب بلند ميشد دو ش ميگرفت، اصلاح ميكرد، كراوات ميزد پيشبند ميبست وظروف از شب به جا مانده را ميشست و وسايل صبحانه را آماده ميكرد .البته من دوران باز نشستگي اونوديدم ولي مادر بزرگ ميگفت هميشه همين طور بوده(راستي پدر بزرگم دوبار باز نشسته شد بار اول شركت نفت وبار دوم سازمان برنامه وبودجه) هميشه ميگفت زن با مرد هيچ فرقي ندارد .من چند باري به دليل كتك كاري كه در بچه گي باخواهرم كرده بودم به وسيله او تنبيه شدم به پسرانش مي گفت وقتي از سر كار اومديد تازه ساعت كار شما در خانه آغاز ميشود. وواقعا اونها هميشه همانطور رفتار ميكنند.
شاهنامه را از حفظ بود دقيفا مثل آنكه مي نوشت صحبت ميكرد به اصطلاح لفظ قلم . شبهاي يلدا تا صبح از شاهنامه مي كفت .آدم جالبي بود وتمامي فرزندانش به نوعي آدم هاي جالبي شدند(او 9 فرزند دارد ) شايد در موردشون نوشتم.
از آياتي كه نوشته بودم ظاهرا استقبال نشده چون نظري نديدم (جز چند دوست كه لطف ميكنن و هميشه يه سر به بلاگم ميزنن پس شايد ادامه ندم)

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن