رد شدن به محتوای اصلی

از من پريسد تا حالاعاشق شدي
گفتم:هرروز من عاشق ميشم
گفت : چه طور؟
گفتم: من عاشق مي شم وقتي مي بينم يه مورچه با چه زحمتي تكه ناني براي خونوادش مي بره
من عاشق مي شم وقتي كه پسر بچه فقير با لباسي ژوليده ودستاني خسته، گل توي دستشو نمي فروشه وميگه برا مادرم ميبرم(عكسشو بعدا توي اينجا ميزارم)
من عاشق مي شم وقتي وبلاگي رو مي خونم كه اشكو توچشمام مياره و...
من عاشق مي شم وقتي ميبينم دو تا گل دست در گردن هم ديگه انداختن و به خورشيد نگاه ميكنن
من هميشه عاشقم

بچه ها ديشب يكي از دوستام مريض بود و من رفته بودم پيشش ، ندا (خواهرم) شيطوني كرده و به جاي من نظر داده
يه دوست خيلي عزيز هم ديروز رفت آلمان اميدوارم زود برگرده چون من اصلا تحمل دوريشو ندارم

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن