رد شدن به محتوای اصلی
عاشق پرواز بود . موشكهايي كه مي ساخت ،انگار دلشون نمي خواست كه به زمين برگردند . بعدها بادبادكاش يه سرو گردن از مال همه بالاتر مي پريد.
پسر محجوبي بود و كم حرف . چند سال هم كلاسي بوديم توي اين سالها هميشه فكر و ذكرش پرواز بود بهش ميگفتم بلاخره تو خلبان ميشي اونم مي خنديد.
آخر هفته ها توي كوه بوديم به قله كه ميرسيديم انگار كه ديوانه مي شد ،دستاشو باز مي كرد ودر مسير باد ميدويد شعر مي خوند وميرقصيد. بعدها كمتر ديدمش .ولي هميشه از هم با خبر بوديم
سال 67 رسيد يه شب مادرش با چشمهايي به رنگ خون به منزل ما اومد و با پدرم صحبت كرد .صداي گريه مادر اون و مادر من تمام خونه رو پر كرده بود.پدرم به همراه مادرش رفت.
اون شب مادر با گريه برام گفت كه اون پرواز كرده و مادرش براي بدست آوردن سايه اي از اون از پدرم كمك ميخواسته.اون موقع فقط 17 سال داشت.
(اين چكيده اي ناشيانه از يك داستان بود)

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن