رد شدن به محتوای اصلی
ديروز براي بار دوم شروع كردم به خواندن كتابِ به كودكي كه هرگز زاده نشد , نوشتة خانم اوريانا فالانچي .
اين كتاب رو بار اول پانزده ساله بودم كه خوندم . اون سالها دائي ام در شمال – شهرك درياكنار ساكن بود . كتابخانة خوبي داشت كه براي من بهترين قسمت خونه شون به حساب ميومد . يكي از دلايل ذوق و شوقم براي رفتم به خونة دائي در اون سالها كش رفتن كتاب از اون كتابخونه بود . خوندن اين كتاب يكي از اتفاقات خوب براي من در اون روزها بود .
پنجشنبه , اين كتاب رو بار ديگه , ولي اين بار كاملا محترمانه و با اجازة دائي جان – از كتابخونه ش برداشتم . دو روزه كه دارم باهاش صفا ميكنم . داستان زني كه از مردي باردار ميشود در حاليكه مرد حاضر به زندگي با او نيست و تمام اطرافيان زن نيز او را تشويق به از بين بردن جنين ميكنند . ولي زن با عشق و اعتقاد راسخي كه به زندگي دارد , سرسختانه بر نگه داشتنش پافشاري ميكند و رفته رفته اين جنين به بهترين دوست او بدل ميشود تا اينكه .....
اگه اين كتاب دستتون اومد خواهش ميكنم بخونينش .
اين خانم ايتاليائي , يكي از چهره دارترين خبرنگاران جهان است ( يا شايد هم بود ) كه كتابهاي متعددي نوشت . اغلب اين كتابها حاصل سفرهاي متعدد او به نقاط مختلف جهان مي باشند كه از معروف ترين آنها ميتوان به زندگي و ديگر هيچ ( ره آورد سفر به مكزيك و ويتنام جنگ زده ) و اگر خورشيد بميرد ( حاصل ديده هايش از آمريكا ) اشاره كرد .

و اما تقاضاي اصلي : بينِ شما كسي هست كه بدونه خانم فالانچي آيا هنوز زنده ست يا نه ؟

مرجان

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن