رد شدن به محتوای اصلی
عدالت به سبك قرون وسطي
يكي از دوستانم در شهر رفسنجان وكيل دادگستريست و معمولا وكالت زنان را به عهده مي گيرد شب گذشته برايم ماجرايي تعريف كرد كه خيلي دردناك بود.گفت چندي پيش وكالت زني را به عهده گرفته كه حكم اوليه اش سنگسار بودو با وجود داشتن همسر با ديگران هم خوابه مي شده.
اين زن كه 23سال دارد در خانواده اي فقير به دنيا آمده بود و پدرش به دليل فقر بسيار اورا خيلي زود به عقد مردي در مي آورد كه خود نيز بسيار فقير بوده و پدر فقط به دليل عدم توانايي در پرداخت هزينه هاي اندك دخترشاو را به خانهآن مرد مي فرستد. همسر اين زن كه معتادنيز بود براي پرداخت پول مواد گدايي مي كرده و بعد از ازدواج نيز همسراش را وادار به خود فروشي مي كرده و خود مشترياني براي زنش به خانه مي آورده كه در يكي از اين شبهانيروي انتظامي به خانه آنان يورش برده و همه را دستگير مي كنند همسر آن زن خيلي زود آزاد مي شود ولي زن محكوم به سنگسار مي گردد .
اين است عدالت در قانون اسلام و حكومت عدل علي.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن