رد شدن به محتوای اصلی
قابل توجه كلية خوانندگان اين وبلاگ !
حتما تا حالا متوجه شدين كه از 19 بهمن تا حالا بنده - مرجان - به پيشنهاد مجيد همراه با اون در اين وبلاگ مي نويسم
يواش يواش دارم متوجه ميشم كه انگار خيلي ها نميتونن مطالب من رو با مطالب مجيد از هم تشخيص بدن . كاش مي شد هر كدوم از ما به يك خط يا با يك رنگ مخصوص به خودمون مي نوشتيم تا چنين اشتباهي اتفاق نيفته . البته من از همون اول براي اين كه مشخص بشه كدوم يكي از نوشته ها مال منه پاشون رو امضاء ميكردم . يعني آخر مطلب مي نوشتم ( مرجان )
به اين ترتيب هر كدوم از مطالب كه امضاي من رو نداشته باشه مال مجيده !!
ببخشيد اگه با توضيحاتم سرِتون رو درد آوردم .
ضمناَ , مشكل روحي , و ذهنيم بهتر نشد كه هيچ , با ديدن و شنيدن اخبار جنگ روز به روز داره بد تر هم ميشه . ديگه شبها هم خواب خوش ندارم و دائماَ دارم كابوس مي بينم .
كسي راه حلي براي رفع مشكل من داره ؟
( مرجان )

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن