رد شدن به محتوای اصلی
تفكرات يك زن سنتي
خوب ولش كن بزار هر كاري مي خواد بكنه اصل اينه كه از خونه بابام اومدم بيرون،چقدرسر كوفت بخورم كه چرا كسي خواستگاريم نمي آد؟ حالا هم كه ديگه نمي تونم برگردم اگه برگردم بدتر از اين، خونه بابام سرم مي آد تازه مردم چي مي گن؟عوضش منم كم كم پولمو جمع مي كنم تا بتونم هر چي بيشتر طلا بخرم تا بتونم پشتوانه خوبي برا خودم دست و پا كنمٍ خودش بره توسر سرا خرجش بياد حرمسرا كتك هم كه عادت مرداست،خودش بلاخره خسته مي شه،بزار چند تا توله كه انداختم تو دامنش ديگه وقت نمي كنه سرش رو بخوارنه.آخه منم ديگه خرم از پل گذشته چرا بازم به خودم برسم انوقت مردم ميگن ببين واسه كي خودشو درست مي كنه .تقصير من چيه كه بعد از ازدواج 10 كيلو چاق شدم.(توي دلشون حرف زياده، من يه خوردشو نوشتم)

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن