رد شدن به محتوای اصلی
مرگ وارطان *
» وارطان ! بهار خنده زد و ارغوان شكفت .
در خانه , زير پنجره گل داد ياسِ پير ,
دست از گمان بدار !
بودن به از نبود شدن , خاصه در بهار ... «

وارطان سخن نگفت ,
سر افزار
دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت .

*
» وارطان ! سخن بگو !
مرغِ سكوت , جوجة مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته ست ! «

وارطان سخن نگفت ,
چو خورشيد
از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت .

*

وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود :
يك دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت .

وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود :
گل داد و
مژده داد : » زمستان شكست «
و
رفت ... «

احمد شاملو
...............................................................................

* ميدونين وارطان سالاخانيان كي بود ؟

مرجان

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن