رد شدن به محتوای اصلی
مطلب نوشته شده در بي بي سي رو خوندم راستش خيلي دلم گرفت نوشته بود كه صفر خان خيلي عامي بوده به معني بي سواد،خان وقتي كه به زندان ميره بي سواد بوده،اين درسته ولي بعد ها در زندان كتابهاي زيادي مي خوانده و با افراد زيادي هم وارد بحث مي شه،ولي خان چندتا خصوصيت داشت كه كمتر كسي اونارو مي دونست،آدم بي حوصله اي بود32 سال زندان براي كسي حوصله نمي زاره اگر از كسي خوشش نمي اومدجواب سر بالا مي داد يا اونو از خونش بيرون مي كردمن هر وقت خونش مي رفتم يا داشت روزنامه مي خوند يا اينكه كتاب مي خوند شبها هم هميشه راديو دم گوشش بود راديو آزادي،راديو بي بي سي و...هميشه از هرچيزي كه مي گذشت در كشور خبر داشت،از عمل كرد نيروهاي خارج از كشور هم همينطور(عده اي از رهبران گروهها با او در تماس تلفني بودند)اينا رو نوشتم چون خيلي ها اين سوالو از من كردن
اون هيچ وقت توده اي نبود اينو عمويي كه يكي از رهبران زنده اين حزب هست تاييد مي كنه،اون كاملا تنها زندگي مي كرد و هم دمي نداشت،ولي خيلي از زندانيان سياسي به خانه او رفت و آمد مي كردند.هزينه زندگي اش توسط دوستانش پرداخت مي شد و خانه اي كه درآن زندگي مي كرد نيز توسط دوستانش رهن شده بود،او هيچ وقت جدايي طلب نبود و با كساني كه اينگونه مي انديشيدند به شدت برخورد مي كرد(من خود شاهد بيرون كردن چند ترك از خانه اش بودم)هميشه مي گفت فقط با زور اسلحه مي شه دشمن را از بين برد
هيچ وقت ادعاي سياست مدار بودن را نداشت،تمام اين سالها را خود به تنهايي مي گذراند و كارهايش را نيز خود انجام مي داد(چند ماه اخير دخترش به او كمك مي كرد)
خلاص اكثر چيز هايي كه توي بي بي سي نقل شده يه مشت دروغه،و به نظر من نويسنده مطلب مي خواسته دق و دليش از چپ را اينگونه تلافي كنه(براي اين چيزهايي كه نوشتم شواهد فراوان دارم)
به نظرم اگه بي بي سي خلاف چيزهايي كه نوشته مي نوشت خيلي عجيب به نظر مي رسيد(دشمن خوني ماركسيسم و چپه)

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن