رد شدن به محتوای اصلی
گفتم چند وقته كار يدي نكردم خودم خونه رو تميز كنم (فكر هم كردم خونه ماله يه دكتر بوده تميزه)چشمتون روز بد نبينه آنچنان كثيف بود كه لشگر سلم و تور هم به سختي مي تونستن اونجا رو تميز كنن خلاصه شانس اوردم ندا و الهام حرفمو جدي نگرفتن و اومدن در غير اين صورت تا پس فردا هم بايد تميز مي كردم.
هزارتا شيشه داره،داشتم شيشه پاك مي كردم نزديك بود بيفتم ،تو دلم گفتم اگه مي افتادم كي آگهي ترحيم بالاي بلاگم ميزاره يادم افتاد احسان...و عشق پسورد اينجارو داره پس قائدتا اون بايد زحمتشو بكشه .
حالا تميز كردن خونه تموم شده(فكر مي كردم بيشتر طول بكشه براي همين گفتم ساعت12 به روز ميشه)اسباب كشي رو بگو!!!!!من از همه بيشتر نگران صفحه هام هستم.
ديشب توي پال تالك كه بودم توي يه اتاقي كه بعضي وقتا سر مي زنم ديدم گفتگوي عجيبي سر گرفته اول فكر كردم اتاق آدم هاي رويايي رو گرفتم يا خلاصه همه از رويا هاشون ميگن،ديدم نه جديه قضيه.فردا يه خورده از ديالوگ هاشونو مي نويسم همين قدر بگم كه در مورده طبقه كارگر و آينده رژيم و رژيم جايگزين ميگفتن،پس تا بعد

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن