رد شدن به محتوای اصلی
وقت نكردم كتابي در باره جشن مهرگان بخونم براي همين مجبورم به حافظه ام اعتماد كنم ولي به شما اين پيشنهاد رو نمي كنم.
جشن مهرگان در ايران از سابقه اي طولاني برخوردار است واين مراسم به قبل از آمدن زرتشت وهنگامي كه كيش مردم ايرانيان ميترايسم بوده است باز مي گردد.
ميترا فرزند آناهيتا ست و هنگاهي كه آناهيتا در درياچه هامون شنا مي كرده بار دار مي شود(ميترا فرزند يك باكره است.)
او الهه خورشيد است و به محصولات كشاورزي بركت مي دهد(اگر كسي نقش هاي مربوط به آن زمان را ديده باشد تصويري از يك تن در حالي كه خنجري را در گلوي يك گاو مي كند حتما ديده است وديده كه به جاي خون سه شاخه گندم از حلقوم گاو بيرون زده كه اين خودش يه داستاني داره).
روز تولد مهر 25 دسامبر است
مراسم مهرگان را كه روز بركت دهي هست و همچنين فكر كنم بيروني توي يه كتاب نوشته كه در اين روز كاوه آهنگر بر آژي دهاك پيروز گشته است.روز شروع اين جشنها دو روايت دارد10 مهر و 16 مهر هر كدام به روايتي اين مراسم 6 روز طول مي كشيده(در تقويم قديم ايران روز ها را باعدد نمي شماردند بلكه هر روز يك نام به خصوص داشته است)در روز اول سفره اي گرد مي انداختند سه گلدان سرو در سه گوشه آن مي نهادند(سفره مهرگان دايره و نوروز مستعطيل بوده ا ست)در سفره شيريني خوراكي هاي گوناگون نيز مي نهادند.
آقا اين قضيه اش خيلي زياده منهم فقط مي خواستم گوشه هاي از اين مراسم را بنويسم . فقط چند نكته:در آيين ميترايسم خورشيد را نمي پرستيدند بلكه ستايش مي كردن يه دعا هم در هنگام اين مراسم هست كه خيلي با حاله ولي طولانيه نكته ديگه اينكه اين آيين پدر دين مسيحي به شمار مي آيد اگه كسي خواست بدونه، بگه دلايلشو براش بگم چون من اصلا قصد ندارم در مورد تاريخ اينجا بنويسم اين رو هم فقط به خاطر ناديا نوشتم(منت اساسي گذاشتم ناديا جون!!!!)

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن