رد شدن به محتوای اصلی
داشتم با احسان ..وعشق صحبت مي كردم(ميچتيدم)دوستم پي ام داد گفت بامن تماس بگير به تو خيلي احتياج دارم.تلفن زدم ديدم انقدر گريه كرده كه نمي تونه صحبت كنه ازش جريان رو پرسيدم گفت يكي از دوستاش در جريان يك تصادف مرده.گفتم :لعبت مي خواي الان بيام پيشت گفت نه نمي شه چون مامان خونه ست،كلافه شدم از من كاري ساخته نبود گفت كاشكي مي تونستي بياي با هم بريم بيرون ولي نميشه. يه خورده باهم صحبت كرديم ولي فايده اي نداشت مكالمه مان را قطع كرديم.
هرچي فحش بلد بودم به اين چارچوب هاي احمقانه دادم.من و لعبت مدتهاست كه باهم دوستيم ولي توي اين مدت من فقط يك بار دست اونو گرفتم اونم به خاطر مسير مشكل كوه بود همين اونوقت پدر و مادر ها براي...نمي دونم چي بگم مطمئنم كه اين حادثه اثر بدي روش مي زاره و باز مطمئنم اگر پيش من مي آمد يا پيش هم بوديم مي تونستم يه جوري دل داريش بدم كه كم تر غصه بخوره
فرهنگ اسلامي

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن