رد شدن به محتوای اصلی
امروز سالروز شهادت يك از دوستان عزيز من است.اسمش مژگان بود ،توي اين سالهاهنوز واقعا آدمي مثل اون نديدم. اون سالها من وقت بيكاريم رو با عكاسي توي محله هاي فقير نشين مي گذرندم،اون موقعهااوضاع اجتماعي و معيشتي مردم خيلي با حالا متفاوت بود...بگذريم يه روز كه توي دروازه غار مي چرخيد ديدم يه دختر با لباسي كهنه داره مي چرخه و عكس مي گيره برام خيلي جالب اومد ولي از اونجايي كه آدم خجالتيي هستم چيزي نگفتم.چند روز بعد در حالي كه توي اطراف ميدون اعدام(كه قديما به گود زنبورك خونه معروف بود )داشتم كتك مي خوردم به كمكم اومد خلاصه دوست شديم .توي اين مدت ما با هم چند پروژه عكاسي را به انجام رسانديم و سفرهاي زيادي هم با هم داشتيم، تا اينكه يك روز برادرش با من تماس گرفت و گفت كه اون گم شده بعد هم توي اوين پيداش كردن بعد از مدت كوتاهي هم آدرس قبرشو به خانوادش دادن(يه سفر باهم رفتيم زنجان تو اون سالها سفر يه دختر با پسر خيلي حرف بود يه كيسه خواب داشتيم با موتور رفته بوديم و اون راننده بود مثل ماه مي روند.از اون خاطره زياد دارم ،شايدروزتولدش هم يه چيزايي نوشتم.(اين ماجرا براي من يه سوز واره حسابيه)

(ادبيات رو كيف كردين،حال آدم از اين همه پراكندگي و اغتشاش در نگارش به هم مي خوره)

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن