رد شدن به محتوای اصلی
يكي از دوستان مي گفت زندگي آدمي با درد ورنج آغاز و بادرد نيز پايان مي پذيرد.
امامن توي اين سالها كساني را ديدم كه با لبخند و قهقهه مستانه به سوي مرگ مي رفتند،شعر مي خواندندو اشك شوق در چشمشان جاري بود.
يه شب با مژگان(قبلا در موردش نوشتم)توي كوه خوابيده بوديم ،گفت:تا به حال به مرگ فكر كردي
گفتم نه دليلي نداره به موقع خودش پيش ميآد(من به ندرت به مرگ فكر ميكنم).گفت :حالا به اون قكر كن ،تصورت از مرگ چيه؟
كمي فكر كردم .گفتم سيكلو گفت منهم ،مي دوني مفهمش در روانشناسي چيه گفتم نه برام گفت
آسمون پر ستاره اي داشت اونشب ،آبي كه همراهمون داشتيم تمام شده بود،فقط يه خورده ... داشتيم كه مارو تشنه تر كرد.تا صبح شعر خونديم و در مورد همه چيز صحبت كرديم،مي گفت نمي دونم چرا وقتي با تو هستم اصلا فكر نميكنم كه يه مرد در كنارمه احساس مي كنم كه يه دختري به خنده گفتم دست شما درد نكنه
راستي يه بار با هم به يك شيره كش خونه رفتيم،يه روز ماجراشو براتون مي نويسم
(حالاكه به نوشته هام نگاه مي كنم ميبينم كه انگار من فقط براي شما مي نويسم نه خودم)

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن