رد شدن به محتوای اصلی
بامرگ مرد
زن تور سفيدعروسي را
به نوار سياه بخت خود گره زد
مرد با دستاني خالي در خاك مي شد
وبه اعماق زمين مي لغزيد
و زن همچنان به اشيا دست مي سود
تا مگر زندگي را باز يابد
نگران چه بود؟
دندانهاي طلايي كه دفن ميشدند؟
ياهمه هراسش،زن مردي مرده بودن بود؟
چگونه انگشتان ولبانشان به هم مي آميخت
و اكنون مرد به زير خاك فرو ميشود
ودندانهاي طلايش را با خود ميبرد

*************************
امروز داشتم توی ماشين راديو تهران رو گوش می کردم داشت قسمتی از شاهنامه را پخش می کرد داستان رستم و سهراب قبلا اين قسمت را بارها خوانده بودم ولی اين بار به موضوع جالبی بر خوردم وآن اين بود که تهمينه از رستم خواستگاری می کنه البته می دونم در اساطير
زمانی بوده است که مادر سالاری بوده ولی ای کاش امروزه هم دختران به خودشان اين جرات رو می دادند که اگر کسی را دوست داشتند به او بگويند وحتی به او پيشنهاد ازدواج بدهند
راستی (خطابم به آقايونه)اگر دختری از شما خواستگاری کنه چه واکنشی نشان می دهد و
چه فکر ميکنيد

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن