رد شدن به محتوای اصلی
نبايد مسئله زن را فقط به بعد طبقاتی و ستم نظام سرمايه داری تقليل داد و تنها و تنها از اين زاويه طبقاتی و اقتصادی به حقوق و خواسته های زن توجه کرد و نيز نبايد مسئله زن را تنها در بعد جنسی خلاصه کرد و حقوق زن را تنها از زاويه آزادی روابط جنسی يا عشق آزاد نگريست که انگار مشکل و معضل اصلی زنان در نداشتن آزادی کامل برای ارضای غرايز جنسی آنهاست و يا مثلا با برداشتن چادر و روسري ،‌زنان مدرن و برابر حقوق با مردان می شوند .
چگونه زنان می توانند تصويری مثبت و موثر از خود نشان دهند ، وقتی از هر عرصه مهم و جدی دور نگه داشته شوند و به آنان جز کارهای کوچک و بی ارزش سپرده نشود ، وقتی که در عرصه اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی ستمي مضاعف عليه آنها اعمال می شود و حقوق اساسی آنها توسط حکومت و نيز مردسالاران و با اعمال قوانين و سنت ضد زن نقض و لگدمال می شود ،‌وقتی با اعمال تبعيضات جنسی از تحصيل آنها در برخی رشته های عملی و حتی از ورزش آنها آن گونه که ميل دارندجلوگيری شود وقتی که کار برابر آنهابا مردان ناديده گرفته شود و ثمره رنج و کار و دسترنج آنهاهم از جانب انگلهای اجتماع و هم از جانب آقابالاسرهايشان مورد تعرض و دستبرد قرار گيرد ،‌وقتی که حق آنها برای شرکت فعال و گسترده در امور سياسی و در اداره کشور تا عالی ترين سطوح نقض و ناديده گرفته شود وقتی که از مهربانی و دلسوزی و عطوفت آنان برای مطيع ساختن آنها سواستفاده شود ، وقتی خيرخواهی و فداکاری و از خودگذشتگی داوطلبانه آنها باعث شود تا آنها در دام حيله و فريب و نيزنگ گرفتار شوند ،‌وقتی زنان مايملک مردان قلمداد شوند وقتی که ...
رفع تحميلات و محدوديت های اجباری غير انسانی عليه زنان جز با ارتقای فرهنگ و بينش عمومی جامعه نسبت به زنان ، و نيزبا تسليم نشدن به قوانين و انديشه ها و افکار واپس گرايانه و جاهلانه امکان پذير نيست .

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن