رد شدن به محتوای اصلی

دروازه خاموش

در این درِ کهن،

نفسِ زمان در گلو شکسته است،

پوسیده چو خاطره‌ای در انبارِ فراموشی.

بر سینه‌اش زخمِ سالیان،

میخ‌هایی‌ست از خشمِ تاریخ،

و قفلی،

که گویی نه بر چوب،

که بر سرنوشتِ انسان خورده است.


سایه‌ها،

رقصان بر خاکِ ترک‌خورده،

به یاد می‌آورند که روزی

در این کوچه،

کسی به امیدی،

دری را کوبید…


و اکنون؟

تنها صدای سیم‌های آویزان است

و برقِ مرده‌ای در جعبه‌ای زنگ‌زده،

که شب را روشن نمی‌کند

و روز را خاموش نمی‌سازد.


ای خانه‌ی فراموش،

در تو هنوز

پچ‌پچه‌ی عشق و اندوه

در دیوارها می‌لرزد

اما کسی نیست

تا دوباره دروازه ات را بگشاید


نظرات

‏ناشناس گفت…
زیبا بود

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن