رد شدن به محتوای اصلی

در سفرم

در سفرم

نه به قصد رسیدن

نه برای رفتن

سفر، تنها بهانه‌ای‌ست

برای فراموشی

برای این‌که نباشم

جایی که نبودنت

همه‌چیز را خالی کرده است

می‌خواهم از یاد ببرم

که چگونه در آینه

جز چشمان تو چیزی نمی‌دیدم

که چگونه، تمام عمر

فقط بلد بودم

دوستت بدارم

حتی وقتی نبودی

حتی حالا که نیستی

به خود دروغ می‌گویم

که خوبم

که می‌توانم

که آدم باید زندگی کند

و عشق، فقط یک فصل است

نه تمام تقویم

اما شب که می‌رسد

باز دستم بی‌قرارِ دستی‌ست

که سال‌هاست نیامده

و باز

نامت

بی‌اجازه

بر لب‌هایم می‌افتد

من

تنها مردی‌ام

که عاشقی را از تو آموخت

و دیگر

هیچ نیاموخت

------

خوشحال میشم نظر خواننده ها را بدانم

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن