رد شدن به محتوای اصلی

او

نامت را

در باد گم کرده‌ام

در پیچِ جاده‌ی نطنز

آنجا که سکوت کوه

صدای نفس‌های‌مان را

یادش مانده.


تهران،

با همه‌ی خستگی‌هایش

شب‌هایی داشت

که پنجره‌اش

به آغوش تو باز می‌شد

و من،

در امتداد نفس‌هات

به خواب می‌رفتم

بی‌هراسِ صبح.


در کاشان

آفتاب از شانه‌ات بالا می‌آمد

و کوچه‌ها

سایه‌مان را دنبال می‌کردند

تا کنار آن دیوار گلی

که بوسه‌ای کوتاه

جهانی بلند ساخت.


نیاسر

چشمه‌ای بود

که در نگاه تو می‌جوشید

و من

بی‌آن‌که سخنی بگویم

کنارت آرمیده بودم

انگار زمان

برای‌مان وضو گرفته بود.


تو رفتی،

اما هنوز

در عطر هر گلاب‌دانِ کوچک

در خاکِ گرمِ نطنز

و در آسمانِ بی‌پناهِ نیاسر

خاطره‌ای از تو

قدم می‌زند

که هیچ فصلی

نتوانست

از یادم ببرد.




نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن