رد شدن به محتوای اصلی

نامش را در باد گفته ام

نامش را در باد گفته‌ام


دختری‌ست

با موهایی که بوی واژه می‌دهند

و چشم‌هایی

که شب را به گریه می‌اندازند.


دفترش، بوی سفر می‌دهد

هر واژه‌اش، قطاری‌ست

که از ایستگاه دلتنگی‌ها عبور می‌کند

تا برسد به لبخندی

که سال‌هاست

در خواب‌هایم خانه دارد.


او شاعر است

و من،

فقط مردی با دستانی خالی

که سال‌ها

آرزوی آغوشی گرم را

می‌نویسد

روی دیوارهای سکوت.


نمی‌داند…

اما نامش را

هزار بار

در باد گفته‌ام

و هر بار

دلم خواسته

که ببوسمش

مثل بوسیدن

اولین شعر عاشقانه‌ام.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن